#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_296

-پس باهم هماهنگ میکنیم.فقط من بابد برم دادگاه،بعداً راجع به موضوع شکایتتون صحبت میکنیم.

شمیم متعجب از دستپاچگی های صدر دفتر او را ترک میند و به خانه میرود.

چقدر فضای خانه عوض شده وچقدر جای خالی پروین راحس میکند،کاش نمیرفت،اما ادامه ی تحصیل در خارج از کشور نهایت ارزوی پروین

بود.

به یاد روزهای تلخ و شیرین گذشته البوم توی کمد را بیرون کشید،البومی که متعلق به پروین بود.

عکسی از کودکی هایشان..ان زمان که خوش بودند و زندگی بوی زندگی میداد و پروین چه زود به حس مردگی رسید.با هم قرار گذاشتند اخرین روز حضور پروین در ایران را فقط به گفتگو بگذرانند و دردل کند و پروین لبش باز شد از خاطرات گذشته،که پدرش از سر فقر دخترچهارده ساله اش را مجبور به ازداج با پیرمردی شصت ساله ساله کرد و پروین چهارده ساله در پانزده سالگی بیوه همان مرد شد،مردی که یکسال بعد از ازدواجش بیشتر دوام نداست و مشکل فشارخون داشت و سکته کرد و سهم این ازدواج برای پروین شد ملک و املاکی که ان مرد به نامش زده بود و بازگشتی دوباره به خانه ی پدری.

اما او دیگر ان دختر سابق نبود،شکسته بود و دلمرده وتنها کسی که این میان کنارش بود و دل میسوزاند شمیم بود،پدر بی احساسش رفته رفته اموال او را میفروخت و شمیم تنها حرص میخورد از این بی خیالی پروین نسبت به چپاول دارایی هایش.

انقدر کنار پروین نشست و گفت و نشنید تا بلاخره پروین غمش اب شد و حرف زد که شمیم بشنود،روحیه اش برگشت و درسش را ادامه داد و سودای بورسیه تحصیلی در سر گرفت و با همه ی تلاشی که خرج کرد به ان رسید.

پروین اراده ی خوبی داشت،

پروین روز اخر همه ی گذشته را تکرار کرد.

-یادته وقتی بابا جز حساب بانکیم برام چیزی نذاشت و واسه تهدیدم از خونه بیرونم کرد و تو منو بردی خونتون.

شمیم به معنی اره سرتکان داد.

-یادته بلاخره رضایت دادم بهش پول و بدم.

شمیم خندید:اره اونوقت من بهت پیشنهاد دادم همه ی پولتو بهش نده.

-ومن گفتم نمیشه،بابام مبلغ پول و میدونه.

romangram.com | @romangram_com