#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_293


شب خوبیست خوابیدن کنار ارین،ارینی که ارامتر شده اما موقع خواب باز هم بی تابی میکند و شمیم برای ارام کردنش قصه میگوید و با قول پارک فردا ارامترش میکند،دستان سفید و گرد ارین را در دست میگیرد و برایش قصه میگوید ارین که حالا سرگرم قصه شده پی در پی در مورد قصه سوالاتی میپرسد و شمیم با لذت سوالات را جواب میدهد و چه حس شیرینی دارد این مادرانه های دوستانه.

ارین رفته رفته خوابش میگیرد و فردا دوباره با اظهار دلتنگی برای مادرش از خواب بیدار میشود باز هم شمیم سعی در ارام کردنش دارد و اینبار او را به اغوشس میکشد و ارین را در اغوشش ارام میکند.

ارین روی تابی در پارک نشسته و شمیم ارام او را به جلو هول میدهد،چشمانش را میبندد،چه زود همه چیز ارام شد،او کنار ارین دارد نفس میکشد دارد زندگی میکند.

پنج شنبه ها و جمعه های بعدی تکرار میشوند و ارین دیگر عادت کرده به اینکه پنج شنبه ها را اینجا باشد،کنار شمیم و پروین و همبازی اش سدنا .. حتی رضایت دارد از این موضوع.

***

سه ماه بعد.

نگاهش از شیشه ی ماشین به بیرون خیره شده و ذهنش درگیر است، این روزها هوای گذشته در سرش میچرخد و نام برادرش مدام با اوست، خیالی در سرش جولان میزند امروز که قرار است با صدر ملاقاتی داشته باشد بهتر میداند تکلیف خانه ای را مدتها پیش به نام برادرش زده بود را مشخص کند، نه به خاطر اینکه به ان خانه یا پولش نیاز داشت دلش گرفته از این همه نابرادری ای که در حقش شده بود.

رو به روی دفتر صدر از ماشین پیاده میشود.

نگاهی به ساختمان دفتر میاندازد و داخل راهرو میشود، دفتر صدر در طبقه ی چهارم قرار دارد و بالا رفتن از پله ها درد پایش را بیشتر میکند و لنگی اش را بیشتر به رخ میکشد.

ناچاراً در صف افراد منتظر جلوی در اسانسور می ایستد و به امید زودتر بازشدن اسانسور لحظه شماری میکند، با باز شدن در اسانسور و خروج افراد به اتفاق چند نفر دیگر وارد اسانسور میشود، در طبقه ی چهارم پیاده شده و مقابل در شرکت نفس عمیقی میکشد.با دیدن منشی دفتر صدر لبخندی به لب میاورد.

-سلام خانم دارابی، اقای صدر تشریف دارن؟

دارابی از پشت عینکش نگاهی به او میاندازد.

-مراجعه کننده دارن، اومدن بیرون شما داخل شید.

-ممنون.


romangram.com | @romangram_com