#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_292
پروین در حالیکه در مورد رفتار با ارین توضیحاتی میداد بستنی ها را روی سینی قرار داد.
-چرا نشستی بیا بریم.
-مطمئنی بیام بهتره؟
-اره بذار اروم اروم بهش نزدیک شو امروز باید قدم اول و برداری.
داخل حیاط میروند ، پروین ارام زیر گوش شمیم حرف میزند:
-دعوتشون کن بیان واسه خوردن بستنی.
شمیم لبخندی به صورت پروین میپاشد و سری تکان میدهد.
-هر کی بستنی با روکش شکلاتی دوست داره زودتر بیاد که خاله پروین همه شو میخوره.
صدای آخ جون سدنا در صدای اعتراض پروین میپیچد و شمیم که زیر چشمی به ارین چشم دوخته بلند تر میخندد،ارین هنوز هم خجالت دارد و سرش زیر است.
-اقا پسر شما نمی خوای بستنی بخوری؟
ارین سرش را بالا میاورد:میدونستی شکلاتش بیشتره؟
نگاه ارین فقط به شمیم است،آب دهانش راه افتاده و این از اب دهان قورت دادنش مشخص است:من دوتا میخوام.
یخ ارین اب شده و شمیم دلش شاد میشود:مال خاله پروینم میدیم تو.
-دختره ی پررو از خودت مایه بذار.
ارین نزدیکتر میشود و دستش را به سمت بستنیها دراز میکند،شمیم بستنی را به سمتش میگیرد..از تماس دستش با ارین گرم میشود و دل قرص میکند و این لبخند از بین رفتنی نیست.
romangram.com | @romangram_com