#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_291


لبخند بی جانی روی لبش شکل میگیرد ارین با دیدن شمیم، عقب می کشد،شاید شمیم را می شناسد ...شاید یک خاطره گنگ دارد از شمیم ان روز و یاشاید فقط احساس غریبگی میکند و خجالت،هر چه هست درپشت پروین پنهان میشود.

-سدنا جون و شمیم جون این اقا پسر خوشگل بچه ی دوستمِ،مامانش دوروز رفته سفر و قراره مهمون ما باشه.

سدنا کنارشان میرود:بیا باهم بازی کنیم.

ارین کمی از پشت پروین تکان میخورد و نگاه پرنردیدی به دستان جلو امده ی سدنا میاندازد،لبخند سدنا باعث میشود دست سدنا را قبول کند.

-بچه ها برید تو حیاط ،تاب بازی کنید ماام الان با چند تا بستنی خوشمزه میاریم که بخوریم.

سدنا و ارین از اتاق خارج میشوند،شمیم روی مبلی وسط پذیرایی می نشیند و همچنان نگاهش به در بسته شده است.

-چطوری راضی شد بیاد؟

-خب ساغر بهش گفت دوروز باید بره جایی و این دو روزو یاباید بیاد پیش من که دوست مامانشم و یا پیش مادربزرگش که همون مادر داوودِ،طفلی پیش ما رو ترجیح داد.

-یعنی ساغر راضی شد؟!

تایید کرد رضایت ساغر را و نگفت ابتدا حاضر نشده ارین را بدهد،که چقدر با او حرف زده، که حرف قانون پیش کشیده و قول داده که شمیم عنوان مادری اش را نگیرد،و ارین که به هیچ عنوان حاضر نمیشده همراهی اش کند، ساغر اما رفته رفته نرم شده دل خوش کرده به قول پروین و تسلیم قاون ارین را راضی کرده است.ساغر با تظاهر به ارین اصرار کرده بود کار دارد و خیلی زود دنبالش خواهد ...پروین مجبور شده بود برای ارامتر کردن ارین مقدار زیادی خوراکی بخرد و حتی قول پارک هم داده بود...خوب بود که ارین بچه بود و خوراکی و پارک نهایت ارزویش .. که با رسیدن به این نهایت ارزو میشد حداقل کوتاه قانعش کرد.که حداقل کوتاه شادش کرد.

-الان بیا بریم بهش بستنی بده،خودش میگفت عاشق شکلات روی بستنیِ،همون جور که گفتم شکلات ریختی رو بستنیا.

-اره، ولی میگم اگه طاقت نیاورد دیگه..یعنی

نمیتوانست از ارین بگذرد و از طرفی طاقت زجرکشیدنش را هم نداشت:اگه طاقت نیاورد ببریمش پیش مامانش.

-چرا طاقتش نگیره تو فقط مثل یه دوست رفتار کن و باز جوگیرنشو وبگو من مادرتم، مشکلی پیش نمیاد، من بستنیا رو میارم.


romangram.com | @romangram_com