#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_290
-امروز قرار پسرم بیاد اینجا.
نگاه محمدی کمی رنگ تعجب گرفت اما بلافاصله سعی میکند با زدن لبخندی چهره ای معمولی به خود بگیرد:باشه پس من به مامانش میگم.من میرم بیرون ممکنه مادرم بخوان بیان پیشتون، اشکال که نداره؟
-ممنون که اجازه میدید سدنا اینجا باشه، قدم مادرتونم رو چشم ما، افتخار میدن که بیان خونه مون.
-اختیار دارید، اگه امری دارید بفرمایید.
-عرضی نیست فقط در مورد اون جریان کار مهرانه.
-میتونه خونه ی سالمندان کار کنه؟ و بدون بیمه.
-بهش گفتم استقبال کرد.و در مورد بیمه گفت مگه تا حالا بیمه میشدم.
-منم با دوستم صحبت کردم، از خداشون بود؟
-پس من بهش بگم کی بره.
-هرچی زودتر بره واسه اونا بهتره، مطمئن باشید.
-ممنون از این لطفتون.
از محمدی خداحافظی میکند و خبر ماندنش را به سدنا میدهد، سدنا از خوشحالی دستش را به هم میکوبد و صدای باز و بسته شدن در حیاط میپیچد میان دست زدن سدنا.
-صاحبخونه کجایی؟
صدای پروین بند دلش را میلرزاند.قطره اشکی از سر شوق لجوجانه از گوشه چشمش می غلتد و روی گونه اش میچکد، ارین پشت در خانه اش ایستاده و او قدم از قدم بر نمیدارد و همانجا در جای خود توقف میکند.
صدای شاد سدنا در گوشش میپچید ، پروین در را باز میکند.نگاه از قامت پروین میگیرد و به دستش چشم میدوزد، دست کوچکی دست پروین را حلقه کرده.با نگاهش مسیر دست را دنبال میکند و روی صورت ارین توقف میکند، ارین...پاهایش میلغزند و سست میشوند با اینحال دستش را به دیواره اتاق میگیرد و از سقوطش جلوگیری میکند.
romangram.com | @romangram_com