#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_289
شمیم با تعجب نگاهی به چهره ی ترسیده ی سدنا انداخت:مگه نمیدونست اینجایی؟
-نه بهش نگفتم.
-چرا؟
-اخه همه اش میگه نباید مزاحم شما شم.
-اولا مزاحم یعنی چی؟ دوما بهش میگفتی میخوای دوست مهمون ما شی.
-میشه برید اجاره بگیرید من اینجا بمونم.
شمیم لبخندی به روی صورت سدنا می پاشد و چشمکی حواله اش میکند،مقداری بستنی جلوی سدنا میگذارد:باشه ولی بذار اول این بستنیا رو بذارم فریز تا اب نشن.تو ام این بستنی رو بخور.
-ممنون.
شمیم از جا بلند میشود و یکی از عصاهایش را زیر بغل میزند و بستنیها را داخل فریزر میگذارد.
با کمی نفس نفس خود را به حیاط میرساند:اقای محمدی..اقای محمدی..
محمدی با شنیدن صدای شمیم مسیرش را به ان سمت تغییر میدهد.
-ببخشید مثل اینکه سروصدام باعث اذیتتون شد.
-نه اصلاً، فقط خواستم بگم سدنا اینجاست دنبالش نگردید و اگه اجازه بدید امروز و سدنا پیش من باشه.
-اما اون باید تا دوساعته دیگه بره پیش مامانش.
romangram.com | @romangram_com