#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_288
-خاله میدی یه ذره از اون دراژه ها بخورم؟
لبخندی به صورت سدنا میپاشد، خیلی وقت است فهمیده سدنا خواهرزاده ی محمدی ست با مادرش ساکن همان محله هستند و سدنا به عادت هرروزش امروز را هم به دیدن دایی و مادربزرگش امده و پروین از او دعوت کرده،پروین عقیده دارد یک همبازی میتواند ارین را ارام تر کند و سر ذوق بیاورد و چه کسی بهتر از سدنا که رفتار عاقلانه ای دارد.مقدار دراژه جلوی سدنا میگیرد.
-خاله دوستتون کی میاد؟
نسبت او و ارین چه زود دوستی شده و بود و او که در حسرت مادری کردن برای ارین میسوخت حال باید دعا میکرد ارین او را به عنوان نه یک مادر فقط و فقط به عنوان یک دوست قبول کند و او حتی فکر میکرد در حال حاضر و با توجه به همه ی پیشامدها قداست این دوستی کن ندارد از قداست مادری.
-میاد عزیزم.
-خاله چرا انقد دوستتون کوچولوئه؟
-مگه تو دیدیش.
-خاله پروین میگفت.
جوابی ندارد که بدهد و لبخندی به لب میاورد:خب از خاله پروین بپرس، میدونی که اون جواب همه ی سوالا رو بلده.
-نه بابا همه اش میگه بلدم، ولی اینقد غلط میگه.
شمیم دندان به دهان میگیرد:چی میگی سدنا؟
-سدنا، کجایی؟
-وای داییم اومد .
romangram.com | @romangram_com