#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_287
شماره ی مهرانه را میگیرد هنوز بوق دوم نخورده ارتباط برقرار میشود، صدای مهرانه را میشناسد.
-الو.
-سلام مهرانه خوبی؟
-شمایید؟!ممنون خوبم،شما حالتون بهتر شده.
-من او نروز تحت همه ی شرایط پیش اومده یادم رفت و فراموش کردم ازت تشکر کنم، از تو و بزرگواریت، هر کلمه که تو گفتی منو از باتلاقی که توش گیر کرده بودم بیرون کشید، من..من..هرچی بگم و هرکاری کنم نمیتونم خوبیها و محبتتو جبران کنم.
-این حرفا چیه، وظیفه بود.
-نه نگو، کارت خیلی ارزش داشت، داشتم به این ایمان میرسیدم چقدر دنیا بد شده اما تو با کارت نشون دادی من چقدر بدم و اشتباه میکردم.
-این اخرین کاری بود که باید در قبال مراقبت از شما انجام میدادم.
-کار مناسبی پیدا کردی؟
-نه هنوز دارم دنبال کار میگردم ولی به زودی پیدا میکنم.
-به جاش من این چند روز واست سراغ کار گشتم، دلم میخواست وقتی که زنگ میزنم بابت تشکر دستم پر باشه که گکشه ای از محبتت جبران شه.اگه دلت بخواد و دوست داشته باشی میتونی تا یکی دو هفته دیگه مشغول شی.
صدای شاد مهرانه در دستگاه تلفن می پیچد، شمیم هم از این شادی مهرانه شاد شده و لبخند به لب می اورد، و توضیحاتی در مورد کاری که قرار است قبول کند میدهد.
*******
بستنی وانیلی را توی ظرف میریزد و رویه اش را با شکلات روکش کرده، مقدار دراژه ی رنگی روی بستنی و شکلات می پاشد.ظرف دیگری را به همان شکل تزیین میکند.
romangram.com | @romangram_com