#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_286

-وای شمیم دیگه خیلی داری رو اعصاب میری، این همه تلاش کردیم جون کندیم تو بتونی طلاقتو بگیری حالا که بهش رسیدی میزنی زیرش.

-من جون نکندم که طلاق بگیرم از اولم قرار بود همه تون کمک کنید حضانت ارین و بگیرم.

-الانم کمکت میکنیم ولی تو که از قانون مملکتت خبر داری، تو این قانون نوشته خونه فرزند واسه باباش حلاله، یعنی اگه یه پدر بزنه بچه شو بکشه اشکال نداره اما مادر بدبخت...درک کن سهم تو از ارین میشه دو روز در هفته، اونم با کلی بدبختی.

-من همه ی ارین و میخوام.

-نمیشه امکان نداره.خواستن تو ضد قانون مملکتتِ.

-صدر گفت از دادگاه نامه گرفته پنج شنبه ها و جمعه ها ارین بیاد پیش تو،و از هفته ی اینده این کار ممکن میشه.

ارام و دلمرده زیر لب زمزمه میکند:اون منو نمیخواد.

-یه کاره اومدی بهش میگی مامانشی، چه انتظاری داری از یه بچه، ادم بزرگشم اینو بشنوه شوکه میشه.

گاهی زندگی انی نسیت که میخواهی، عادت میشود همه ی بدهای زندگی،مادر باشی و پسرت پسر دیگری باشد بد است، و این بدهای هر لحظه بدتر شده اما عادت نخواهد شد چون ریشه دارد در قلب انسانها، اه می کشد محکم، پرنفس.

-بذار پنج شنبه ی بعد که ارین اومد منطقی رفتار کن مثل یه دوست باهاش رفتار کن.

-من بچه گانه رفتار کردم.

پروین لبخند اطمینان بخشی میزند:ما درستش میکنیم، فقط از این فرصت استفاده کن، بیا این زندگی رو تموم کن چون بیشتر از اینکه زندگی کنی داری مردگی میکنی.

*******

چشمهایش را میبندد به روی دنیایی که تا دیروز دنیای دیگری بود و امروز دنیای دیگری شده، دیروز دیروز بود، روزی که مهر طلاق خورد توی شناسنامه اش، روزی که دلش میخواست بشود اخرین بار دیدارش با داوود، که حتی اهمیت ندهد به لبخند خونسرد داوود به جمله ی اخرش(فکر نکن همه چیز تموم شده این تازه شروع ماجراس).دیروز یک زن متاهل بود و متعهد به مردی که هرگز به او تعهدی نداشت و و امروز یک زن مطلقه، امروز پروین عقیده داشت همه چیز تمام شده و او از ذهنش گذشت چه چیزی تمام شده؟ اینکه همه چیز در دیدش تازه یک شروع است شروع یک زندگی دوباره و برای این زندگی دوباره فراموشی لازم است فراموش کنی زمانی زن مردی بودی، زمانی موقعیت دیگری داشتی، زمانی معلق بین این دنیا و ان دنیا بودی، زمانی برادری داشتی و زمانی زندگی ات زندگی دیگری بود، میتوانی قشنگیهای زندگی را به خاطر داشته باشی، پدر و مادرت، و فرزندت و حتی یک دوست خوب، پروین درست میگفت حتی ارین را هم باید دوباره شروع کند، لازم نیست که همیشه مادر باشی تا به فرزندت محبت کنی گاهی لازم است دوست شوی، مثل خیلی از دوستیها که پایدارند، می ماند در قلب و ذهن انسانها و روحت را ارام میکند.داوود برای اولین بار راست گفت این تازه شروع ماجراست اما نه با ان لحن پر تهدید، که وقتی امید داری که وقتی خدا هست زندگی جاریست و ترس جایی ندارد.

*******

romangram.com | @romangram_com