#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_284



هر دو عقب ماشین محمدی می نشینند.پروین ارام و به صورتی که محمدی صدایشان را نشنود با شمیم حرف میزند.

-ای دلم خنک شد داوود ضایع شد، از مهرانه خیلی شانس اوردی، میدونی ممکن بود هر پرستار دیگه ای داشتی انقدر با خدا نباشه.

-خواست خدا بود.

-بهر حال من که دلم خنک شد.راستی

اشاره ی ظریفی به محمدی میکند:دیدی امروز شلوارش مشکیه.

شمیم هم خنده اش میگیرد:اره.

-ته ریشم گذاشته فکر کنم واسه اینه میخواسته امروز حسابی مذهبی جلوه کنه.

-کم قضاوت الکی کن، اون که بیچاره پریروز فهمید باید با ما بیاد دادگاه.

-پس لابد با یکی از این کلفتا قرار داره، اخه امروز تیپش فرق داره.

-بابا اینو ول کن یه چیز جدید بگو.

همچنان پروین در حال بحث است که گوشی شمیم زنگ میخورد.

-صدر؟!

-بردار ببین چی میگه؟

شمیم بلافاصله دکمه برقراری تماس را میزند و صدای صدر شادتر از همیشه به گوشش میرسد:مژده بدید خانم صادقی.

romangram.com | @romangram_com