#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_282
-راستش من مطمئن نیستم فکر خوبی باشه، داوود چند ماه میفته زندان و تو این چند ماه میتونه سرپرستی فرزندشو به کسی غیر از شما بده، این شکایت شاید تنها اونو سر لج بیاره، از طرفی من به دامون شک دارم خیلی خونسرد گفت نه، معلوم کینه ی داداششو خیلی به دل گرفته نمیدونم چرا حس میکنم تو سرش چیزای خوبی نیست،جای شما باشم شکایت نمیکنم.
-اجازه میدید مشورت کنم.
شمیم با عصایی که زیر بغل زده به سختی حرکت میکند و نفس زنان خود را به شمیم که گرم صحبت با محمدی ست میرساند.پروین صدای عصایش را مشنود و برمیگردد.
-چی شد شکایتت؟
-اقای صدر میگه بهتره فعلاً شکایت نکنم.
-ولی چرا؟
شمیم حرفهای صدر را بازگو میکند و از پروین نظر میخواهد.
-نمیدونم چی بگم.
و روبه سمت محمدی میگوید:شما نظرتدن چیه؟
محمدی این دست و ان دست میکند، شاید قصد مداخله ندارد اما با دیدن دوجفت نگاه منتظر لب باز میکند.
-اجازه هست من یه چیزی بگم؟
شمیم سری به معنی بله تکان میدهد و نگاهی به محمدی میندازد، تیپ امروزش متفاوت است، از وقتی به خاطر دارد محمدی را با یک پیراهن سفید و شلوار راسته ی سفید دیده بود اما امروز برای اولین بار شلوار مشکی پوشیده بود .
-بهتره صبر کنید، وکیلتون لابد از منو شما بیشتر دیدن که این حرف و میزنن.
-منم موافقم.الان که اینجا دیگه کاری نداریم؟
-نه بقیه ی کارا با اقای صدر، ما بهتره بریم.
romangram.com | @romangram_com