#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_280
-من...من...من دید
زبان مهرانه عاجز میشود از بیان کلمات.
-خانم فاضلی لطفاً هرچه میدونید و بگید و یادتون باشه شما در محضر دادگاه شهادت میدین و چناچه شهادت کذب بدید علاوه بر مجازاتی که نصیبتون به طور قطع خواهد شد در پیشگاه خداوند هم باید جوابگو باشید،پس با شهادت دروغ خودتون و ساکن جهنم نکنید.
فک مهرانه بیشتر میلرزد اما بلاخره شهامت حرف زدن پیدا میکند.
-چند سال پیش ازدواج کردم،همسرم راننده بود و تو تصادف کشته شد،وقتی مرد هیچی برام نموند جز یه بچه ی دوماهه،دست از پادرازتر برگشتم خونه ی مامانم،مامانم وضع مالیه خوبی نداشت واسه همین اون از بچه ام نگهداری میکرد و من کار میکردم،
-این جریانات ایا ربطی به ماجرا داره.
-میشه همه چیزو اونجوری که پیش اومده بگم.
-اگه به حل ماجرا کمک میکنه مشکلی نداره.
مهرانه نفس ارامی می کشد و بغضش را فرو میخورد: توی روزنامه اگهی داده بودن واسه پرستاری با شماره ی توی اگهی تماس گرفتم و قرار شد من بشم پرستار تمام وقت،اول خواستم قبول نکنم اما بعد یه مدت بیکاری و نداشتن امنیت فکر کردم این بهترین کاره،بچه ی من علاوه بر محبت به پولم نیاز داره،وقتی میفهمی پول چقدر مهمِ که بی پولی بکشی و واسه منی که کلی بی پولی کشیده بودم این کار لازم بود،اوضاع وقتی بهتر شد که خانم صادقی رفت سر کار و از من خواست تو اون ساعت برم پیش خانواده ام،از این بهتر نمیشد
نفسی میکشد تا کم کند از لرزش صدایش و نگاهی به شمیم رنگ پریده میکند،اطمینان دارد از انچه که قرار است به زبان بیاورد
-خانم صادقی حالش خوب شده بود و عذرم و خواست و این واسه من عین نابودی بود،خیلی اوضاع بدی بود،فکر کردم بهتره به اقای بهادری خودشون صحبت کنم و ایشون
دوباره سربلند میکند و نگاه کوتاهی به داوود میکند و بلافاصله نگاهش را اینبار از داددو میدزدد
-گفتن اگه علیه خانم صادقی شهادت بدم پول خوبی بهم میدن،اونقدر گفتن که وسوسه شم،اما اقای قاضی مادر من بهم یاد نداده خوش باشم به قیمت ابروریزی دیگران مادر من بهم یاد نداده تا پول ببینم وسوسه شم،من ادم وسوسه شدن نیستم،تو مدت حضورم توی اون خونه جز خوبی و پاکی از خانم صادقی چیز دیگه ای ندیدم.
همهمه ای از جمع حاضر در مکان که تنها افرادی مرتبط با پرونده هستند بلند میشود و مهرانه با ارامش سربلند میکند و به شمیم لبخند میزند، شمیم بهت زده چشمانش را باز میکند و از سر شادی و بهت به پروین نگاهی میندازد ، پروین هم حالش بهتر از او نیست با چشمانی گشاد شده دستش را جلوی دهانش گذاشته و تند تند نفس میشکد.
-این دروغا چیه سرهم میکنی خانم؟
romangram.com | @romangram_com