#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_278

-نه به جون خودم،یعنی منو اینجور شناختی من عمراً پشت تو رو به پروین خالی کنم از من خیالت تخت،صدرم که گفت حرفی نزده،اینجوری خیلی راحتتری.

-اره خب.میگم رشید حالا چی میشه؟

-چیزی نمیشه خیالت راحت کی دنبال شر میگرده بیاد شهادت دروغ بگه.

دامون شانه ای بالا میندازد و به فکر فرو میرود.

********

نگاهش میان دیوارهای دادگاه به گردش در میاید، تمام تنش از شدت اضطراب و دلهره لرزش خفیفی دارد، سر انگشتانش عرق کرده و دمای بدنش بیشتر از حد معمول است،میله های اهنی زیر بغلش را کمی جابه جا میکند تا راحتتر روی صندلی بنشیند.

نگاهش را میان افرادی که در سالن حضور دارند میگرداند، حضور مهرانه برایش عجیب است او اینجا چه میکند،نگاهش به دوزن جوانی که کنار مهرانه نشسته اند یکی از ان دوزن برایش اشنا هستند و ان یکی را اصلاً نمی شناسد به نشانه ی سلام برای مهرانه سر تکان میدهد اما مهرانه نگاهش را میدزدد،نگاهش بهت زده میشود از این واکنش مهرانه،تناقض دارد با مهرانه ای که می شناخت.نگاه از مهرانه میگیرد با دیدن داوود خود راضی ترجیح میدهد دیگر به اطراف نگاه نکند،صدر کنارش قرار میگیرد و پروین در سمت راستش نشسته.نفس عمیق و بیصدایی میکشد و چشم میدوزد به روبه رو به جایی که قاضی تازه امده و در حال بررسی مدارک موجود است.

صدای همهمه ای از جمع بلند میشود و قاضی همه را دعوت به سکوت میکند.و جمع به احترام حرف قاضی ساکت میشوند.

-طبق این دادخواست اقای داوود بهادری به همسرتون گناهی رو نسبت دارید،ایا همچنان روی حرفتون هستید؟

-داوود محکم جواب میدهد:بله.

بازهم همهمه ای ازجمع بلند میشود و باز قاضی مجبور به تذکر میشود.

-ایا میدونید برای اثبات این جرم به چهار شاهد نیاز هست؟

-بله میدونم الان سه شاهدم اینجا حضور دارن.

و با دست اشاره ای به سمتی که دوزن و مهرانه نشسته اند میکند،دامون با بهت به نگار و غزل چشم میدوزد،دهانش از شدت تعجب باز مانده،باور اینکه این دو حاضرند شهادت دروغ بدهند انقدر در نظرش غیرممکن میاید که حضور مهرانه برایش بی اهمیت جلوه میکند،نگار و غزل با او مشکل داشتند اما با شمیم؟مسیر نگاهش به سمتی که شمیم نشسته تغییر میکند،صورت شمیم رنگ پریده است و بهت زده به مهرانه چشم دوخته.

صدر زیر لب با شمیم حرف میزند:اینا کی ان؟

romangram.com | @romangram_com