#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_277
اون لحظه یکم شرمنده شدم ولی الان که بهش فکر میکنم به نظرم شده یه خاطره اونم از نوع بامزه لش.
-خب خانم خوشمزه به جای اینکارا کمک کن وسائل و جمع کنیم.
پروین در حالیکه سعی دارد جلوی خنده اش را بگیرد به شمیم در جمع کردن وسائل کمک میکند وسائل را جلوی دست شمیم میگذارد تا شمیم انها را بسته بندی کند.شمیم کتابهای شعر محبوبش را دانه دانه و مرتب توی کارتونی میچیند و چندین لباس را داخل چمدانی که پروین خریده قرار میدهد،نگاهی به دو کارتون کتاب و یک چمدان لباسش میکند،این تمام سهم او از یک زندگی مشترک است و چه سهم کمی ست،سرش ناخداگاه بالا میاید و دلش کمی درد دل میخواهد با خدا:خدایا شنیده بودم عدالت داری،شنیده بودم دنیا دار مکافاتِ،دروغ نیست چون عادلانه توی دارمکافاتت منو تا خود جهنم بردی،قبول کن الان چیزی از جهنم کم ندارم اما خدا،اره با خودتم خود خودت،اینقدر منو قشنگ مجازات کردی چرا کاری به کار بقیه نداری؟ایا کسای دیگه گناه نمیکنن،ایا عدالت تو نباید شامل حال اونا شه؟
-اهای دخی کجایی تو؟
شمیم سرش پایین میاید و به دستهای پروین که جلوی صورتش بالا و پایین میشود چشم میدوزد.
-چیزی گفتی؟
-خدا خودش شفات میده،میگم به مهرانه گفتی دیگه لازم نیست بیاد.
-اره باهاش تسویه کردم،ولی طفلی خیلی گناه داشت معلوم بود خیلی به اینکار نیاز داره.
-غصه شو نخور باید اینکار میشد.
*******؛
دامون و رشید توی پذیرایی نشسته و در حال بحثندبحثند.دامون نگاه مشکوکی به رشید میندازد.
-تو که به پروین نگفتی من خواستم اسناد رو ندم ؟
romangram.com | @romangram_com