#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_273
-اخه من باید بدونم این مزخرفات و کی تو گوش تو کرده.
-باشه میگم،نگار بهم گفت،میشناسیش که؟
دامون با چشمانی گرد شده به داهان داوود چشم میدوزد:دروغ گفته میخواسته حال منو بگیره.
-نه اتفاقاً مشخصاتی که داد درست بود،میگفت چند روز پیش رفته فروشگاه حرفهای تو رو با صدر شنیده.
دامون غرق در فکر میشود او کجا ایستاده بود که متوجهش نشده بود،نه این امکان نداشت.
-حتماً داری فکر میکنی این چطور ممکنه اما ممکنِ برادر من،چیه؟اون گفت از در خارج نشده و پشت مقداری از وسائل دم در مخفی شده بود،حالا یادته،یه روز بهد از دادگاه،روزی که رفتیم ثبت اسناد،پس دردت فقط این مغازه بود،من که گفتم میدم بهت.
خاطره ان روز در ذهنش شکل میگیرد،فصله ای که به واسطه ی بد چیدن روکش های صندلی با دیوار به وجود امده بود،دستش از شدت خشم مشت میشود،بی شک نگار انجا پنهان شده بود،نگاهی به داوود میکند،بدقافیه را باخته،سعی میکند از در دیگری وارد شود:
-ببین داوود اون قضیه تموم شد،الان حرف من یه چیز دیگه اس،این ادعای تو فقط یه تهمت پوچِ،محال بتونی ثابت کنی،پس با پای خودت برو اون شکایت مسخره رو پس بگیرم.
-تند نرو دامون،اگه من الان اون شکایت و پس بگیرم که شمیم ادعای حیثیت میکنه،بعدشم تو از کجا میدونی نمیتونم ثابت کنم؟
-چطوری میخوای ثابت کنی؟
-اونش بماند واسه دادگاه.
-باشه بمونه واسه دادگاه ولی قانون اونقدرام کشک نیست که فکر میکنی.
-من قراره قانون شکنی کنم؟
دامون با خشم به او خیره میشود.
romangram.com | @romangram_com