#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_272

-واسه من فیلم بازی میکنی؟

داوود اخمهایش را توی هم کشید:این تو بودی که واسه من فیلم بازی کردی.

-داوود فکر کنم یه اشتباهی شده اخه این چه فکریه پیش خودت کردی؟

-مگه دورغِ.

-معلومه دروغ من چندشم میشه به شمیم نگاه کنم چه برسه به اینکه...

حرفش را میخورد و چشم در چشم داوود میدوزد.

-برات متاسفم تو برادر من بودی از پشت بهم خنجر زدی.

-صدبار گفتم بازم میگم اخه خودت فکر کن من چه صنمی میتونم با شمیم داشته باشم؟

-منظورم یه چیز دیگه اس خودتم خوب میدونی چیه.

رنگ نگاه دامون میترسد از انچه ممکن است برادرش بداند:منظورت..چیه؟

-اینکه تو با شمیم دستت تو یه کاسه بود،اینکه تو اون و ترغیب کردی به طلاق،اینکه تو کسی بودی که صدر و راضی کرد تا بشه وکیل شمیم،بازم بگم یا کافیه؟

-این مزخزفات و کی گفته؟

-اینا مزخرفات نیست،حقیقت خنجریه که یه برادر از پشت به برادر خودش میزنه.

دامون شک میکند به صدر شاید به خاطر اینکه با او همکاری نکرده همه چیز را به داوود گفته،شک نداشت کار اوست،شاید خواسته انتقام بگیرد.

-ببین دامون من واقعاً دیگه حوصلتو ندارم بهتره بری.

romangram.com | @romangram_com