#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_271
-گفتم که دست مستاجر بوده،تو یکی دوروزه تا شما وسایلتون و جمع و جور کنید منم قول میدم اینجا رو تمیز و مرتب تحویلتون بدم.
-اِوا شما چرا؟این وظیفه ی صاحبخونه اس.
محمدی سرش را زیر انداخت:اینجا خونه ی منه.
اینبار نوبت شمیم و پروین بود که سرشان زیر شود شمیم به خاطر ریز خندیدنش و پروین به خاطر خجالت و شرمندگی و با همان سر پایین گفت:معذرت میخوام.
-حرف بدی نزدید،قبلنم گفتم اینجا چندین ساله یه مستاجر داشته اونام اعتراضی نداشتند.
دامون با عجله ماشینش را جلوی در خانه ی داوود پارک میکند،هنوز هم هضم حرفهای صدر برایش مشکل اسا، مطمئناٍ اشتباهی رخ داده،
و یا شاید صدر میخواستمیخواسته با این حرفها و دروغات اورا قانع کند تا اسناد را به دستش برساند،در خیالش داوود محال است چنین کاری کند،او برادرش بود،امکان نداشت،لعنتی نثار صدر میکند و دستش را روی زنگ قرار میدهد،مدتی میگذرد اما انگار قرار نیست در خانه باز شود،نگاهی به ساعت روی دستش میندازد،این وقت روز بی شک کسی در خانه حضور دارد،دوباره دستش را روی زنگ میگذارد و انقدر عصبی ست که بی وقفه زنگ را فشار میدهد،شاید روی اعصاب شده که بلاخره در با صدای تیکی باز میشود،
این تعلل باعث میشود شک به دلش را پیدا کند،عرق سردی روی پیشانی انش مینشیند،دستمالی از جیبش در میاورد و عرق روی پیشانی اش را پاک میکند و وارد خانه ی داوود میشود.
داوود در را برایش باز میکند اما بدون انکه جوابش را هم بدهد از او دور میشود و روی مبلی وسط پذیرایی لم میدهد،جای شکی نیست.
-پس حرفهای صدر حقیقت داره؟
داوود بی انکه جوابش را بدهد کنترل تلویزیون را در دست گرفت و کانالهای تلویزیون را زیر و رو میکند.داوود خشمش غیر قابل کنترل میشود با عصبانیت پاتند میکند و روبه روی داوود می ایستد داوود قصدِ محل دادن ندارد و همچنان خود را سرگرم تلویزیون کرده،دامون صبرش تمام میشود دست میبرد و به تندی کنترل را از دست داوود می قاپد و تلویزیون را خاموش میکند،داوود با خشم از جا بلند میشود.
-چته تو؟
-تو چته؟صدر چی میگه؟
-من چه میدونم،دوست توئه از من میپرسی؟
romangram.com | @romangram_com