#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_269


-حالا ما این واکرو باید از کجا بخریم.

-کالا پزشکیا معمولاً دارن،اگه گیر نیاوردین برید از بهزیستی بگیرید،الانم بهتره یه مقدار با کاور راه برید که مطمئن شیم.

دستش را به دسته های کاور میگیرد،با کمی تلاش صاف می ایستد،قدم اول را که بر میدارد لبخندی رویرلبش می نشیند،قدم دوم و بغضی که به گلویش چنگ میزند،قدم سوم و قطره ای اشک که بی اراده روی گونه اش سررمیخورد،قدم چهارم ونفس اسوده ای که می کشد از سر این توانستن،در جای خود می ایستد و بغض شکسته تش را فرو میدهد،اگر امکانش را داشت پرواز هم میکرد.

به تشویق دکتر باز هم چند قدم دیگر برمیدارد.

-خیلی خوبه.

********

دل توی دلش نیست برای این خانه ی جدید،با اینحال موافق این تغییر است،پروین هم همین عقیده را دارد این بهترین کار است و همین دلگرمش میکند،مسیر خیابان را با ماشین رشید که این روزها دست پروین است طی میکنند و به ادرس مورد نظر می رسند،پروین تماسی با همراه محمدی میگیرد و ادرس را دقیق تر می پرسد،سر کوچه می ایستند و داخل کوچه را با دقت بیشتری نگاه میمیکنند.اون نیست؟

پروین به مسیر اشاره ای شمیم نگاه کرد.

-اره همونه. بلاخره ما این ادم و بدون ویلچر دیدیم.

-اره،طفلی براش سخته.

-اره ولی امیر پسر خوبی به نظر میاد اگه باهاش منطقی تر رفتار شه خیلی بهتره.

-مطمئن باش بفکر خودشونم رسیده،لابد چاره ای نداشته.

در حین صحبت کردن ماشین را به همان سمت می راند وجلوی پای محمدی پیاده میشوند.اقای محمدی با دیدنشان نزدیکتر میشود.

-سلام،خوشحالم که اومدید.


romangram.com | @romangram_com