#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_268

پروین بهت زده میپرسد:اخه کجا بره؟

-مگه شما تنها زندگی نمیکنید؟چرا پیش شما نیاد؟

-من خودم دنبال یه مکان میگردم واسه دوماه اجاره کنم،اخه قرار دادم تموم شده،صاحبخونه ام خونه شو میخواد.

محمدی دستش را زیر چانه اش میبرد و عجبی به زبان می اورد:من یه جایی رو واسه اجاره سراغ دارم،قیمتش خوبه فقط شما باید تحمل داشته باشید،صاحبخونه توی همون خونه زندگی میکنه.

-ای بابا چه اشکال داره.

-بعد از کلاس میریم اونجا رو نشونتون میدم اگه خوشتون اومد که قرار داد بسته شه..

-چرا بدمون بیاد؟

-بهرحال بهتره ببینید،راستی خانم صادقی من بهتون قول میدم هیچ انسانی بیگناه محاکمه نمیشه،صبر داشته باشید و از زندگی غافل نشید و البته خدا رو فراموش نکنید.

-بهتره ما بریم سر کلاسمون.

پروین این را میگوید و همراه شمیم به راه میفتند.دوست دارد زودتر کلاسشان تمام شود،در تمام این مدت هیچ روزی به غیرقابل تحملی امروز نبوده،با اتمام کلاس همراه پروین به فیزیوتراپی میروند،قرارشان با محمدی برای هفت بعد از ظهر است.

استرس وجودش به پروین هم منتقل شده و هردو با نگاهی منتظر به دکتر چشم دوخته بودند،دکتر نگاهی به عکسهای رادیولوژی میندازد و بدون اینکه صحبتی کند،جابه حا میشود از جایش و عکسها را روی میز میگذارد،دستش را زیر چانه میبرد و با حالتی متفکر در دفترش مطالبی را یادداشت میکند،دوباره از جای خود بلند میشود.

-بهتره از امروز یه واکر تهیه کنید و با واکر راه برید تا به مرور بتونید عادی تر راه برید،وابستگی بیشتر به ویلچر به صلاحتون نیست.

پروین و شمیم هردو با چشمانی بهت زده به دکتر چشم میدوزند،انقدر دکتر جملات را عادی به زبان میاورد که هنوز جملاتش را هضم نکرده اند.

-یعنی دیگه جدی جدی میتونه ویلچر و بذاره کنار؟

اینبار نوبت دکتر است که تعجب کند:من که بهتون قبلاً گفته بودم،شمیم جان به زودی میتونه از ویلچر استفاده نکنه.

romangram.com | @romangram_com