#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_266
-من امروز نمیتونم درس بدم،میمونم تو دفتر،کلاست تموم شد باهم بریم فیزیوتراپی.
درحال گفتگو بودند که محمدی وارد دفتر شد،با تعجب به ان دو نگاه کرد:چرا سر کلاستون نمیرید-؟
پروین نگاه نگرانشو از شمیم میگیرد:میشه امروز نریم سرکلاس؟
-چیزی شده؟
پروین نگاه مرددی به شمیم مباندازد ارام و در گوشی میگوید:اینجوری نمیشه شمیم،انگار پشت داوود قرص کارو بارشِ،اگه بخوای به حقت برسی باید از دیگران کمک کنی.
-دیگران یعنی کی؟
پزوین با چشم اشاره ی ظریفی به محمدی میکند..
-اخه چه کمکی میتونه به ما بکنه.
-مگه اقای صدر نگفت باید شاهد گیر بیاریم.
-چرا!
-خوب یکیشون اقای محمدی به عنوان رئیسمون،میتونه صلاحیت اخلاقیتو تایید کنه.
محمدی نگاه از هردو گرفته تا راحت صحبت کنند،شمیم و پروین هردو سر بلند میکنند و نگاه کوتاهی به محمدی میندازند.هر چقدر شمیم برای گفتن مردد است پروین مصمم حرف میزند.
-راستش اقای محمدی...
محمدی سربلند میکند :بینید اقای محمدی شما تو این مدت روی ما چقدر شناخت داشتید؟
نگاه محمدی رنگ تعجب میگیرد و پروین ادامه میدهد:در جریان زندگی خانم صادقی که هستید.
romangram.com | @romangram_com