#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_263


-مامانی منو از اینجا ببر.

بغض کلام ارین ساغر را متاثر و با التماس به شمیم خیره میشود،اما حال زار شمیم دردمند تر از حال اوست.

-شمیم خوبی؟

شمیم سربلند میکند،پلک چشمانش از شدت نفرت جمع شده،چشم درچشم ساغرمیدوزد.

-من واقعاً متاسفم،امروز فهمیدم تو حالت خوب شده.

حالش خوب بود؟او به این حال زار میگفت خوخوب؟تمام توانش را جمع میکند:تو با من چیکار کردی؟

ساغر بوسه ای روی موهای ارین میزند:عزبزم برو تو حیاط منم الان میام.

ارین سری تکان میدهد و از در خارج میشود،شمیم با چشم مسیر رفتنش را دنبال میکند،چقدر دلش میخواست از ارین تقاضا میکرد که بماند اما این خواهش اب در هاون کوبیدن بود،درست مثل تقاضایش از داوود،دلش نمیخواست در تقابل مادرانه با ساغر بیش از این شکست بخورد.ای کاش هرگز اراده ی زنگ زدن به داوود پیدا نمیکرد،ای کاش ...

-من خیلی متاسفم از این جریان پیش اومده،اونجوری با نفرت بهم نگاه نکن.

-فکر نکنم جر تنفر چیز دیگه ای بین ما باشه؟

-اینجوری حرف نزن،به خدا من فکر نمیکردم تو...معذرت میخوام ولی همه میگفتن تو حالت خوب نمیشه.

با همه ی دلشکستگی ای که دارد پوزخند میزند:اونوقت توام گفتی چه خوب،زندگیشو مال خودم میکنم.

-نه،این...

میان کلامش پرید:بذار حرفمو بزنم...قبل از اون حادثه تو رو با داوود دیدم،واسه من نقش بازی نکن.


romangram.com | @romangram_com