#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_262

-عزیزم چرا اینجوری میکنی؟من مامانتم.

-نه تو مامانم نیستی.

قلب شمیم تیر می کشد،هوای دلش ابری ست،ارین او را نمیخواهد و نمی شناسد،بد تاوانی قرار است پس بدهد،تاوان گناه خودکشی یعنی بی فرزندش زندگی کند،مرگ قشنگ تر از این زندگیست.

-عزیزم،نفسم من و یادت نیست؟

وچه انتظاری دارد؟ارین چه چیزی از هفده ماهگی اش را به خاطر میاورد؟

-من مامانی مو میخوام.

-ارین بغض میکند و با تضرع از مادرش نامادری اش را طلب میکند.چقدر تحمل میخواهد خدا؟

-نگو ارین مامانت منم.

-اینبار بغض ارین می شکند: نه تو مامان من نیستی،من مامان خودم و میخوام.

-باور کن مامانت منم.

-دروغ نگو مامان من خیلی مهربون تره.

این حرفهای بچه ی چهارساله که بعضاً کلمات را هم درست تلفظ نمیکند تمام توان شمیم را به یغما میبرد،با التماس چشم میدوزد به ارین تا شاید باورش کند اما ارین دلبسته ی کس دیگریست، و همچنان با گریه مادرش را طلب میکند:خدایا تاوان بدی دارم میدم خودت کمکم کن.

در اتاق با شدت تمام باز میشود،ساغر شتابان وارد میشود و ارین را در آغوش می کشد.

ساغر پاتند میکند و ارین را در اغوش می کشد،گریه آرین با دیدن ساغر بند امده،ساغر صورت ارین را غرق

در بوسه می کند.

romangram.com | @romangram_com