#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_261
-بابا این کیه؟
همین جمله اوار میشود روی سر شمیم،زانوانش سست میشود،و به لرزه میقتد،انقدر که تاب مقاومت از کف میدهد روی زمین جلوی پای فرزندش زانو میزند.
-جسم کوچک ارین را در اغوش می کشد:پسرم،عزیزم،جونم،عمرم.
و پیاپی بوسه هایی روی صورت ارین میگذارد و همان جملات را میان هق زدن های ارامش تکرار میکند،ارین غریبگی میکند در این اغوش،تحمل نمی کند و از زیر دستان شمیم فرار میکند و به داوود پناه میبرد.
-بابا من و ببر پیش مامانی.
لحن کلام ارین پر از خواهش است و دل شمیم را ریش میکند.داوود دستی روی سر ارین می کشد،
-عزیزم یه چند دقیقه اینجا باش الان مامان میاد دنبالت.
-اخه اینجا رو دوست ندارم.
،مگه مامان و دوست نداری پس بمون تا بیاد.
داوود عمداً این جمله را با لحن کشداری بیان میکند تا روان شمیم رابیشتر ازار دهد و موفق هم شده بود،شمیم از دورن میسوزد،از اینکه مادرانه هایش دست خوشِ زمانه شده رنج میبرد اما به شوق همین دیدار کوتاه با پاره ی تنش لب نمیزند.
-پس پسرم یه چند دقیقه اینجا باش تا مامان بیاد.
ارین با ناراحتی قبول میکند و داوود بی اینکه حتی نگاهی به شمیم بیاندازد از در خارج میشود،شمیم دست از تلاش بر نمی دارد،روی پا بلند شدن برایش کمی سخت است روی زانو حرکت میکند و خود را به نزدیکی ارین می رساند،ارین انگار از شمیم میترسد که چند قدمی را عقب میرود.
-عزیزم،میدونی چقدر دلم واست تنگ شده بود؟
و دوباره جسم ارین را به آغوش میکشد و عطر تنش را بو می کشد.ارین اما درک نمیکند این احساسات مادرانه را،دست و پا میزند تا جدا شود از اغوش او.
romangram.com | @romangram_com