#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_260
صابر این را میگوید و نمیگوید شمیم را از قبل می شناخته تا شاید دل دامون به رحم بیاید.
-فکر کن اون یه مراجعه کننده ی عادیه،توام پروندشو قبول کردی.
-اگه اون اسناد و بهم ندی که دستم به جایی بند نیست مرد حسابی،من گفتم برو از اسناد کپی برابر اصل بزن که مشخص باشه که حتی بعد از تاریخ شکایت خانم صادقی داوود صاحب اون اموال بود،الان داوود بی شک یه اشنا گیر اورده و اموال و تو تاریخی قبل از اون تاریخِ به نام کسی زده.
دامون خود را به بی خبری میزند و همچنان اصرار دارد کمکی نخواهد کرد و صابر به دنبال قانع کردنش توضیح و دلیل میاورد و در این میان بحث ان دو به حدی ست که متوجه نمیشوند نگار از فروشگاه خارج نشده و پشت همان کاورهای رو کش صندلی که دامون دیروز روی هم انباشته بود مخفی شده،حرفهای رد وبدل شده میان صابر و دامو ن برایش جالب است و او را صاحب اطلاعات مفیدی میکند،لبخندی به سبب به دست اوردن این اطلاعات روی لبش می نشیند،به اندازه ی کافی شنیده،قبل از اینکه ان دو متوجه پنهان شدنش شوند از فروشگاه خارج میشود،سر و صدای ان دو به حدی ست که متوجه ی باز و بسته شدن در فروشگاه نمیشوند.
.تمام زمین اطرافش را سپیدی در برگرفته روی زمین زانو میزند و دست میبرد برای لمس سفیدی ها، باد شدیدی تمام سفیدی را ارز روی زمین بلند میکند، تازه ان زمان متوجه ی میشود زمین به خاطر برگه های کاغذ سفید رنگ شده، اینبار بلند میشود و برگه ای را در هوا میگیرد، مهربزرگی روی برگه خورده شده و عنوان کپی برابر اصل است روی ان حک شده، یکی یکی برگه های را نگاه میکند همین عنوان حک شده، دست میبرد و اینبار برگه ای را که از همه بزرگتر است میگیرد، برگه ی مبایعه نامه ی فروشگاه است،صدایی به گوشش می رسد، فریادهای یک زن، بیشتر که گوش میدهد فریاد شمیم را می شناسد، باز هم یک فریاد بلند، برگه ی توی دستانش سراسر خون میشود و او دست پاچه از این اتفاق فریاد میزتد و از خواب میپرد.
نگاهی به ساعت روی میزی میکند،ساعت 6صبح است.تمام دیشب را خوابهایی عجیب و غریب دیده،کاش کپی ها را به صابر میدادم تا این همه اشفتگی دست از سرم برداره،اما اونوقت داوود ممکن بود بهم سک کنه،نه ولش کن بهتره دخالت نکنم،شام زیاد خوردم واسه همین این خوابارو ویبینم*
ودامون با همین دلداریها و توجیحات از زیر بار عذاب وجدانی که گریبانش.را گرفته شانه خالی میکند.
********
دستش روی گوشی تلفنش میلرزد، نام داود وسوسه اش را برای زنگ زدن بیشتر میکند،چند روزیست که قصد دارد با داوود تماس بگیرد،حتی از پروین هم یاری خواسته بود و پروین به شدت مخالف این کار بود،،میان دوراهی عجیبی گیر کرده، تصویر ماتی که از ارین چهارساله جلوی چشمانش نقش میبندد و ارین هفده ماهه اش پررنگتر میشود، تردیدی ندارد دستش را روی دکمه سبز رنگ فشار میدهد، خیلی طول نمی کشد که صدای بوق ازاد در گوشش می پیچد،و بلافاصله ای صدای داوود است که جانشین میشود:کاری داری؟
حتی لحن به دور از ادب داوود هم باعث نمیشود از تصمیمش منصرف شود:من میخوام ارین و ببینم.
صدای پوزخند داوود را میشنود:اِ جدی برات مهمه؟
-فقط یه امروز و با من باشه.
-باشه تا یه ساعت دیگه برات میارم.
شمیم که فکر نمیکرد داوود به راحتی قبول کند ارین راتحویلش دهد،مات زده به گوشی قطع شده اش خیره میشود،،دست میبرد تا دوباره شماره را بگیرد اما پشیمان میشود بهتر است اینبار را به حرف داوود اعتماد کند.
ساعتی نمیگذرد که صدای زنگ در بلند میشود،پشت در میرود و از قاب شیشه ای به درحیاط چشم میدوزد،ابتدا داوود وارد میشود و پشت سرش پسربچه ای که شک ندارد ارین است،قلبش دیوانه وار به سینه میکوبد انگار که قصد دارد ازدرون سینه اش بیرون بزند، پاهایش را به سختی تکان میدهد و از جابلند میشودبا کمک دستهایش که دسته های صندلی را گرفته روی پا می ایستد،داوودو ارین نزدیک و نزدیکتر میشوند و شدت ضربان قلب او بیشتر،اشک ارام ارام راه گونه هایش را پیش میگیرد و صورت زیر گلویش را خیس میکند،داوود دست میبرد و در را باز میکند،شمیم دستش را به سمت در می کشاند وبه همان در تکیه میزند،داوود و ارین داخل میشوند،شمیم با کمک دیوار به اربن نزدیک میشود و مقابلش می ایستد،نگاه گریانش را به چهره ی ارین میدوزد،دست میبرد و روی صورت ارین می کشد،نگاه ارین زیر ان چشمان براق بهت زده است ،لبان ریز صورتی رنگش در هم رفته،صورتش کمی تیره تر شده اما هنوز هم سفید است.
romangram.com | @romangram_com