#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_258

-تازه خریدی؟

-اره.

توران که دیگر بحث را جایز نمیداند و قانع شده،شروع به امضای برگه ها میکند.داوود خودکاری را سمت دامون میگیرد،دامون خودکار را در دست میگیرد،احساس میکند سرانگشتانش میلرزند،دستانش را مشت میکند تا لرزش دستش از بین برود،دوباره دستس را باز میکند و خودکار را روی محل امضا قرار میدهد،چهره ی شمیم مقابل چشمانش ظاهر میشود،اربن را از او طلب میکند،قول اعتماد و اطمینان میگیرد،دستش روی برگه ی مبایعه نامه به حرکت در میاید،نگاهی به رد امضایش میکند،نامش را زیر امضا مینویسد و نفس حبس شده در سینه اش را خارج میکند.

***********

از دیروز تا به حال تماسهای صابر کلافه اش کرده،برای اینکه صابر را متوجه کند تمایلی به هم صحبتی با او ندارد شماره اش را در لیست سیاه گوشی اش قرار میدهد،دلش نمی خواست دیگر در مورد زندگی خصوصی داوود کنجکاوی هم بکند،داوود به او ربطی نداشت،شمیم هم که با وجود وکیلی به نام چون صابر صدر کم شانس نبود،داشتن وکیلی چون صابر نصیب هر کسی نمیشد،شمیم باید به خاطر داشتن یک وکیل خبره مدیون دامون میشد.

صدای باز و بسته شدن در فروشگاه او را از خیالاتی که تمام امروزش را درگیر کرده بیرون میکشد،

با دیدن نگار ابرو در هم می کشد و اخم شدیدی نقشِ صورتش میشود،و با عصباینت به او خیره میشود.

-سلام.

نگار هم دست کمی از او ندارد و از سلامی که میدهد و جوابی نمگیرد،عصبی تر هم میشود:خوبه که جواب سلامم بلد نیستی بدی؟

-بلدم،ولی هر کی لایق جواب شنیدن از من نیست.

-لابد منم هرکی ام؟

-خوشم میاد حدسات درسته.

-من و مسخره میکنی؟

-ببین نگار من اصلاً حوصله تو ندارم.

-چطور قبلاً حوصلمو داشتی؛

romangram.com | @romangram_com