#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_257


معنی اخمی که ناخوانده با یاداوری شمیم مهمان صورتش شده را درک نمی کند.

-نذر میکنم اگه دادگاه به نفع پسرم تموم شه تو روز تولد امام علی یه خون بریزم،اره گوسفند نذر میکنم.

شمیم یه او امیدوار بود،به او اعتماد کرده بود.بارها و بارها از او قول گرفته بود.

-خدایا کمکم کن دلم میخواد یه جشن مفصل تو اون روز بگیرم،به شمیمم میگم بیاد تا بفهمِ هرچقدر اون به ما بدی کرد و جلومون سنگ انداخت،خدا جای حق نشسته بود و این اجازه رو نداد.

بهر حال شمیم باید از داوود شکایت میکرد،اصلاً بهتر است فکر کند از اول هم دستش بسته و هر چه در چنته دارد همین است.او که در حق شمیم هیچ بدی نکرده است.

-خدایا یعنی میرسه روزی که این بلا از سرمون رفع شه؟از اولم میدونستم پول دوستِ،انگار نه انگار بچه داره،مهریه میخواد هر مادر دیگه ای بود میومد دنبال بچه اش.

اما شمیم که از هر مادری بی تاب تر است برای دیدار فرزندش،گریه ی شمیم و اصرارش برای دیدن ارین جلوی چشمانش نقش می بندد،از دست این همه فکر عصبی ست و سعی میکند عصبانیتش را سر پدال گاز خالی کند،پاهایش را محکم تر روی پدال گاز فشار میدهد،سرعتش بیشتر شده و مادری انقدر درحال حرص خوردن است که متوجه ی این سرعت بی نهایت نمیشود.

-من که حاضر نمیشم یه تار موی بچه هامو به مال دنیا بفروشم،اونوقت این زنیکه! امیدوارم هیچ وقت تو زندگیش خیر نبینه.

ماشینی از سمت مقابل وارد لاینش شده،به سرعت پایش را روی ترمز میبگذارد،شانس میاورد که پشت سرش ماشینی نیست،مادری با نگرانی به او نگاه میکند:حواست کجتس؟

حوصله ی جواب دادن ندارد،دوباره ماشین را به حرکت در میاورد مادری نیز دوباره شروع به بد وبیراه نثار شمیم کردن میکند،

سرعتش را کم میکند،جلوی در محضرخانه می ایستد،داوود داخل محضر نشسته،با دیدن انها از جا بلند میشود و سلام میکند،دامون برخلاف صبح خیلی خوشحال نیست، و در دل به دنبال تبرئه کردن خود،مدام به خود حق میدهد.

-مادری این برگه ها رو امضا کن.دامون توام بیا اینا رو امضا کن.

چشمان توران با تعجب به سمت داوود میچرخد:دامون چرا امضا کنه؟

داوود دور از چشم مادری به دامون اشاره میکند که حرفی نزند:چیزی نیست،یه مغازه دارم که میخوام به نام دامون بزنم.


romangram.com | @romangram_com