#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_256
-پس،فردا ساعت 9بیا محضر ...،برو دنبال مادری اونم با خودت بیار.
-باشه مشکلی نیست.
داوود در حالی که اصلاً از واگذاری فروشگاه به نام دامون راضی نیست اما در شرایط فعلی ترجیح میدهد روی شمیم را کم کند، میداند به دست اوردن دل دامون برای همراه کردن صابر الزاامیست،از دامون خداحافظی میکند و از مغازه خارج میشود،با رفتن داوود لبخندی روی لبش مینشیند.
صدای زنگ گوشی اش بلند میشود با دیدن نام صابر اهمیتی نمی دهد،صابر دست بردار نیست،گوشی اش را روی سکوت میگذارد،وقتی قرار است مغازه به نامش شود،دیگر نیازی به شمیم نیست.
**********
از شدت شادی روی پا بند نیست، با سر انگشتانش روی فرمان ماشین را ضرب گرفته و اهنگِ پخش شده از پخش ماشین را زیر لب زمزمه میکند،انگار نه انگار این همان اهنگی بود که دبروز اصلاً به دلش نمینشست و کلافه اش کرده بود،دست می برد و صدای اهنگ رابیشتر میکند،همزمان تن صدایش نیز اوج میگیرد.
جلوی در خانه ی مادر توقف کرد و چندین بوق متوالی زد،مادری که پشت در انتظارش را می کشید با شنیدن صدای بوق ماشین از در خارج شد،اخم هایش در هم است و در جواب سلام دامون با صدایی ناراحت سلام میکند،دامون با دیدن اخمهای در هم و چهره ی عبوس مادری تعجب مبکند:مادری خوبی؟
توران دست روی دست میزند و پاهایش را بی قراری تکان میدهد:چه خوبی مادر؟وا مصیبتا از دست این زن،گفتم خوبه از دستش راحت شدیم،نگو داره میشه یه مصیبته دیگه و خراب میشه رو سرمون.
دست راستش را به اسمان میبرد:میشه آوار.خدایا گناه من چی بود این آوارو رو سرم خراب کردی؟
دامون در حالی که دنده ی ماشین را جابه جا میکند میگوید:انقدر اعصاب خودت و به هم نریز،اتفاقی نیقتاده.
-مگه قراره چی پیش بیاد تا بهش بگی اتفاق،؟این دختره ی بی کس و کار واسه من آدم شده،میره از پسرم شکایت میکنه،اِ ..اِ..اِ دختره ی نمک نشناس بگوداوود کم بهت خوبی کرد؟
-کم حرص بخور.
با دست ضربه ی محکمی به پاهایش میزند:خدا حق پسرم و از ابن دختره بگیره.
نفهمید این پوزخند چگونه رو لبش جا خوش می کند،انصاف که خرج میکرد حق را به شمیم میداد،یاد بی قراریهای شمیم در این مدت باعث میشود ابروهایش در هم کشیده شوند.
-ای خدا خودت به پسرم کمک کن.
romangram.com | @romangram_com