#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_255
-امروز رفتم دادگاه،میدونی وکیل شمیم کی بود؟
-نه!کی؟
-صابر صدر.
-صابر! دوست من؟!
-اره دیگه.
-ولی ممکن نیست!صابر بشه وکیل شمیم اونوقت به من هیچی نگه!
-لابد فکر نکرده مهم باشه.
-جالبه باید بهش زنگ بزنم و ببینم جریان چی بوده؟
-لطف میکنی، بهش قول شیرینی بده،اول خواستم خودم باهاش رو در رو حرف بزنم ولی وقتی با یکی از دوستام که وکیلِ،مشورت کردم فقط گفت بهترین راه حل اینه که هر چی دارم و به نام یکی بزنم به مادری زنگ زدم قرار شد فردا بیاد محضر و به نام اون کنم.این فروشگاهم میخوام بزنم به نام تو.
دامون متعجب به داوود خیره میشود، انتظار این بخشش را ندارد،این همه نقشه کشیده، برنامه ریخته تا صاحب همین فروشگاه شود،انوقت داوود به همین راحتی حاضر میشود فروشگاه را به نامش بزند،اگر میدانست به دست اوردن فروشگاه به همین راحتی ست،این همه به خود زحمت نمیداد.
-خب چی میگی؟
-باشه اشکالی نداره،من فردا میام.
-من به یه محضردار اشنا زنگ میزنم میدونی که باید تاریخ انتقال اموال قبل از تاریخ شکایت شمیم باشه.
دامون همه ی اینها را میدانست،همان هایی که صابر برایش توضیح داده بود،اصلاً به همین دلیل بود،از اسناد داخل گاوصندوق کپی گرفته بود.و همه را در محضر کپی برابر اصل کرده بود،حتی فکرش را هم نمیکرد یکی از کسانی که قرار است ملکی به نامش زده شود خود او باشد.ان هم همان ملکی که برایش این همه بال بال زده بود.
romangram.com | @romangram_com