#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_254

دامون متعجب به سدنا خیره میشود.

-عمو تو رو خدا ناراحت نشید.

دامون در برابر مهربانی و گذشت این دختر سکوت میکند،اینبار لبخندی مصنوعی میزد ، دنیای ساده ی سدنا این مصنوعی بودن را درک نمیکند.





**********

وسایل داخل فروشگاه را مرتب میکند،اگزوزها ی تازه رسیده را دریک ردیف قرار می دهد،ضبط فابریک ها را در قفسه ای بزرگتر میچیند، چادرهای ضد اب مخصوص پراید را که تازه به بازار امده اند و این روزها بازار خوب و متقاضی زیادی دارند، با همان کاوری که در ان قرار گرفته، بلند میکند و در کنار در ورودی فروشگاه قرار میدهد،شانس با او یار نبوده، در روزی که برای مغازه سفارش گرفته بودند و بار زیادی رسیده بود، رشید گرفتار کاری شده و غیبت دارد.

صدای زنگ گوشی اش که بلند میشود،دست از کار میکشد،به سمت میزش حرکت میکند و گوشی اش را بر میدارد،نام داوود روی صفحه ی گوشی اش باعث میشود پوزخندی روی لبش جا خوش کند.

-سلام دامون ،فروشگاهی ؟

-سلام اره.

-من نزدیکم الان میام اونجا.

و بی انکه منتظر جوابی از طرف دامون بماند ارتباط را قطع کرد،دامون گوشی قطع شده را روی میز گذاشت و به سمت همان در ورودی حرکت میکند،بسته ها را یکی یکی روی هم میگذارد و دو ردیف 13تایی ایجاد میسود،کارش که تمام میشود نگاهی به بسته ها مباندازد،فراموش کرده بسته ها را به دیوار تکیه بدهد و در پشتِ بسته ها فضای خالی ای ابجاد شده،لعنتی به حواس پرتش میفرستد و قصد جابه جایی رو کش ها را کرده که در فروشگاه باز میشود،با دیدن داوود دست از کار کشید.

-سلام داوود،خوبی؟

-سلام دامون،اگه بدونی امروز چی شد؟

دامون که متوجه ی شتابزدگی برادرش در بیان کلمات است به روی خود نمی اورد که ممکن است بحث احتمالی اش را جع به دادگاه و صابر باشد و با لحنی معمولی میگوید:چی شد؟

romangram.com | @romangram_com