#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_253


دامون به هیجانش لبخند میزند.

-وای سدنا چه عروسک خوشگلی.

سدنا نگاهی به سمت صاحب صدا میا ندازد،با دیدن سیما رو به سمت دامون می کند: عمو جون این دوستم سیماست.

و جهتن نگاهش را به سمت سیما میچرخاند:سیما جون بیا اینجا.

سیما چرخهای صندلی اش را برای نزدیک تر شدن به سدنا به حرکت در میاورد:سلام عمو.

-سلام عمو.

دامون جواب سلامش را میدهد،واقعیت این است هیچ بچه ای برایش جذابیت سدنا را ندارد.

-وای سدنا چه عروسک خوشگلی.

لحن سیما خبر از اشتیاقش برای داشتن عروسک دارد.سدنا و قلب رئوفش با دیدن نگاه پر حسرت سیما به عروسک یک جوری میشود،سیما بوسه ای روی گونه ی عروسک میزند،سیمای هفت ساله بی شک برای داشتن عروسک مشتاق تر است تا سدنای ده ساله،نگاهی به دامون میاندازد.

-عمو جون یه لحظه میاین؟

دامون با لبخند سری تکان میدهد و به دنبال سدنا به راه می افتد،کمی که دور میشوند،سدنا می ایستد.

با لحن شرمزده ای با دامون شروع به صحبت میکند:عمو جون منو میبخشی،اما...یعنی عمو من روم نمیشه.

-بگو عزیزم.

لبخند دامون به سدنا شجاعت میدهد:سیما خیلی حالش خوب نیست..اجازه میدید عروسک و بدم بهش؟


romangram.com | @romangram_com