#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_252

-اتفاقاً برعکس جنبه های مثبتی داره اینکار،اونجوری داوود راحت محکوم میشه چون ما متهمش میکنیم به دور زدن قانون.

-اما...

لبخند اطمینان بخشی میزند:من کارمو بلدم .

و شروع به توضیح دادن انچه خواهد شد میکند و همین توضیح کافیست تا کمی ارام بگیرد روح ازرده اش.

دستش را به سمت دنده ی پژو اش میبرد.ترافیک مسیر اعصابش را به هم ریخته، به ماشینهای جلو میکند،کلافه از ترافیک صدای ضبط ماشین را بیشتر میکند،نوای اهنگ به دلش نمی شیند،دست میبرد و ضبط ماشین را خاموش میکند،همزمان نگاهش از اینه به صندلی عقب میفتد، عروسک و ماشین کادوپیچ شد...مقدار زیادی جنس سفارش داده اند که قرار است امروز تحویل بگیرند،اما الان به جای تحویل اجناس باید... باز هم نگاهی به بسته ی عروسک میکند، چهره ی سدنا مقابل چشمانش نقش می بندد، چشمان درشت سبزی دارد و ابروها و مژه هایی بور، بی شک موهایش نیز بور است اما همیشه چادر به سر دارد و روسری رنگی قاب صورت سفیدش میشود،و این پوشش اجازه نمیدهد موهایش دیده شود، با تصور چهره ی سدنا لبخندی روی لبش می نشیند، چندین بار با سدنا هم صحبت شده و هربار سدنا با شوق و ذوق جریاناتی را برای او تعریف کرده است.

بارسیدن به بهزیستی ماشین را گوشه ای پارک میکند، وبا برداشتن عروسک و ماشین در ماشین را قفل میکند و به سمت بهزیستی حرکت میکند.

سدنا دم در انتظارش را میکشد.

-سلام عمو اومدید؟

-سلام سدنا خانم،چرا اینجا ایستادی؟

-اخه گفتم الان شما میای بیام ماشین و بگیرم،آخه دلم نمیخواد بگه های دیگه ماشین و ببینند،خو اونام میخوان، گناه دارن .

لحن سدنا لبخند به لب دامون میاورد:ولی من واسه توام یه عروسک خوشگل آوردم.

سدنا از شوق دستانش را به هم میکوبد: وای..ممنون اما زحمتتون شد.

دامون بسته را به سمتش میگیرد و سدنا با خجالت بسته را از او میگیرد.

-بازش نمیکنی؟

سدنا همچنان لبخند به لب دارد،و با ذوق بسته را باز میکند:وای خیلی نازه،ممنون عمو جون.

romangram.com | @romangram_com