#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_251
-اما برعکس ادعای اقای بهادری ایشون کلی ملک و املاک دارن که همگی بعد از ازدواجشون خریداری شده.جدا از بحث مهریه نیمی از اون اموال به خانمشون تعلق میگیره.
داوود سعی دارد خونسرد جلوه کند:اما من ملکی ندارم جز یه خونه که محل زندگیمه.
صدر سری از تاسف برای داوود تکان میدهد:مطمئنید،اما من اینجا چندین کپی از اسناد اموال شما رو دارم.
داوود نگاه پرنفرتی ابتدا نثار صدر و بعد نثار شمیم میکند،جو دادگاه و مدارک موجود خارج از تحملش شده،ماندن در این فضای سنگین غیر ممکن است،تمام توان خود را جمع میکند:من از محضر دادگاه تقاضایی دارم،داشتن وکیل حق قانونیِ منه،پس به من فرصتی بدید تا جلسه ی بعدی برای خودم وکیلی بگیرم.
دادگاه اجازه تعیین وکیل را به داوود میدهد،این چیزی نیست که شمیم انتظارش را داشت،نگاهش را به اطراف میچرخاند،قاضی برگه های جلوی دستش را مرتب میکند و داخل پوشه میگذارد و در همان حال با منشی دادگاه در حال صحبت است،از قاضی نگاه میگیرد و اینبار نگاهش به سمت داوود میچرخد،داوود لبخند پیروز بخشی روی لبش دارد و این لبخند روان شمیم را به بازی میگیرد،با همان لبخند به شمیم نزدیک میشود،ارام و به صورتی که فقط شمیم بشنود لب باز میکند:
-خب...زرنگ شدی؟!هر چند که فکر میکنم اینا رو یکی تو مخت کرده.
پوزخند صداداری میزند:کار پروینِ اره؟هرچند لازم نیست بگی.ولی بدون بد میزنمت زمین.
و بی انکه اجازه ی صحبت به شمیم بدهد به سرعت از در خارج میشود،میداند که با همین چند جمله شمیم را به هم ریخته،و شمیم واقعاً به هم ریخته دلشوره به قلبش چنگ میزند و با نگرانی خیره میشود به مسیر رفتن داوود.
-خانم صادقی بهتره بریم،جلسه ی دادگاه تموم شده.
شمیم نگاهش را از در میگیرد و به صدر چشم میدوزد.
-اقای صدر اینجوری که خیلی بد میشه.
-نگران نباشید،اتفاقاً این واسه ما خوبه،میدونید اون الان چیکار میکنه؟
شمیم همچنان نگاهش نگران است و با همان نگاه از صدر خواستار توضیح میشود:اون الان تمام اموال شو به نام افراد مختلفی میزنه،شایدم همه رو به نام بکی زد،یکی که بهش اطمینان داره،که بعدها نزن زیرش و اموال و بهش بر گردونه.
شمیم نگرانتر میشود:اینکه خیلی بده،اونوقت دست من به هیچ جا بند نیست.
romangram.com | @romangram_com