#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_250

-البته که حق شماست،همسر شما نباید تحت هیچ عنوانی مانع دیدارتون شن.اما در حال حاضر باید تعیین کنید مسئله حضانت فرزندتون در اولویت باشه یا مهریه؟

شمیم نگاهی به داوود میکند،پوزخند روی لب داوود اعصابش را به بازی میگیرد،قلبش تیر میکشد و تنش را مچاله میکند،کمی هوا میخواهد برای نفس کشیدن تا بگذرد از ثانیه هایی که بوی مرگ به استشمامش می رسانند،نفس می کشد و چهره ی ارین 17 ماهه نقشِ نگاهش میشود.پاهایش میلرزند و برای اولین بار از اینکه روی صندلی چرخدار است و این ضغف نشسته برتنش مشخص نیست خدا را شاکر میشود،اما همین چرخ هم نوعی ضعف نیست؟چهره ی مادر داوود میان این همه دل نگرانی جلوی چشمانش ظاهر میشود،دلش این دیداری که مادری نگاهی از بالا به او بیندازد و او زیر بنشیند نمیخواهد،دلش نگاهی که رنگ حقارت داشسته باشد از دید ان زن نمیخواهد،اما دیدن ارین یعنی ملاقات با ان زن و کل خانواده داوود، تک تک اعضای خانواده ی داوود جلوی چشمانش نقشی میبندند و بلافاصله محو میشوند، امیدواری دکتر را به خاطر میاورد، زمانی نزدیک روی پایش خواهد ایستاد و ارین بی شک مادری محکم میخواست، اهی پورسوز از سینه اش خارج میشود،باز هم دردی مادرانه به قلبش چنگ میزند،و باز هم یک زن در عقلش فریاد میزند بمان و مبارزه کن،میان بازی قلب و دل مردد شده،تا احساسات مادرانه میخواهنند بر عقلش غلبه کنند بلافاصله همان عقل به قلبش نهیب میزند و جمله پروین که بالبنخند به زبان میاورد در گوشش می پیچد**پایان شب سیه سفید است**

دل خوش میکند به همان سپیدی پایان سیاهی،زیر لب بسم اللهی میگوید و با توکل بر خدا وبا اعتماد به نصیحتهای پروین و دامونی که این مدت زیر گوشش خوانده بودند از مهریه ات نگذر و در اخر به جای مهریه حضانت کامل ارین را بخواه لب باز میکند :من مهریه مو میخوام.

نگاهِ داوود 180 درجه میچرخد و روی صورت شمیم مات میشود، مطمئن بود شمیم با ان همه بی تابی های مادرانه که این مدت بروز داده بود بازهم مادرانه و احساسی عمل میکرد، اما این تصمیم؟!با خشم و نفرت چشم میدوزد به شمیم:تو حتی بچه تم دوست نداری اونوقت اومدی مهریه میخوای،مهریه اسمش روشه ،حقی که به ازای مهربونی همسر میدن بهش،اخه تو چه حقی گردن من داری؟

-اعتراض دارم اقای قاضی.

-اعتراض وارده،آقای بهادری لطفاًجورو متشنج نکنید.

-من فقط دارم میگم این خانم قبل از بیماری ام مهری خرج من نکرد که حالا بهاشو بخواد بگیره.

-تو چقدر مهر خرجم کردی؟تو کجای زندگیمون محبت کردی؟

-تو اصلاً معنی زن بودن و نمیدونستی.

-اعتراض دارم اقای قاضی،اقای بهادری صراحتاً اعلام کردن همسرشون یعنی موکل بنده رو طلاق نمیدن چون ایشون و دوست دارن،بی شک در گذشته در زمانی که توانایی داشتن محبتهایی نثار شوهرشون داشتن که باعث این علاقه شدند.

داوود از این جواب وکیل کفری شده،به تندی از روی صندلی اش بلند میشود و با پرخاشگری رو به سمت و صدر میکند:

-تو کی هستی که دخالت میکنی؟

صدر متعجب نگاهش میکند:از شما بعیده این رفتار،به عنوان وکیل دارم از موکلم حمایت میکنم.

جهت نگاهش را از داوود میگیرد و به قاضی چشم میدوزد:اینجا فکر کنم بحث ما بحث مهریه ست،بهتره مهریه موکلم هر چه زودتر پرداخت شه.

-من توانایی پرداخت این مهریه رو ندارم.مهریه ی سنگینیه،از محضر دادگاه تقاضا دارم مهریه رو قسط بندی کنن.

romangram.com | @romangram_com