#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_248
-اتفاقاً الان که بهش فکر میکنم همچین بدم نشد،این ارتباط مسخره بهتربود زودتر تموم شه.
شمیم ابرو در هم میکشد وروبر میگرداند از داوود،ترجیح میدهد به حرفهای این مرد اهمیتی ندهد،حتی اگر تمام عالم و ادم جمع میشدند و در برابرش قد علم میکردند تا فکر شکایت از داوود را از سر دراورد،او مصرانه روی تصمیم خود می ایستاد،می ایستاد تکلیف جسم تضعیف شده اش،قلب جریحه دار شده اش و روح ازرده شده اش را میگرفت.
-سلام خانم صادقی.
شمیم تازه متوجه حضور وکیلش میشود،باز هم خجالت میکشد از نگاه کردن به چهره ی این مرد،برخورد اخرش با صدر بدجور در ذهنش جولان میدهد،کاش وکیل دیگری داشت.
:سلام اقای صدر؟خوب هستید؟
-ممنون،بهتره حرکت کنیم.اسم مارو خوندن فکر کنم نوبت ماست.
شمیم نگاهی به سمتی که اسامی خوانده میشوند میاندازد و چرخهای ویلچرش را پشت سر اقای صدر به حرکت در میاورد.داوود همزمان با او به در اتاق می رسد،هردو از این همزمانی ابرو در هم می کشند و اخم نثار هم میکنند.و داوود به خاطر توانایی کاملش قبل از شمیم راه پیش میکشد و داخل میشود.
داوود از همان ابتدای ورود متوجه صایر صدر میشود و با تعجب خیره ی دوست دامون میشود.یعنی دامون در جریان نیست؟تحلیل مبکند اگر خبر داشت به او نیز میگفت،در دلش امیدوار میشود این اشنایی با صابر به نفعش تمام خواد شد.
قاضی پرونده عینک روی چشمانش را جا به جا میکند و با دقت به مطالب داخل پرونده چشم میدوزد،مدتی که میگذرد سرش را بالا میاورد و به شمیم و داوود چشم میدوزد.
-خب ظاهراً دلایلتون واسه جدایی تو این پرونده ذکر شده،اما دوست دارم یه بار دیگه از خودتون بپرسم.
نگاهش را به سمت شمیم تغییر میدهد:شما اول بگید.
اما قبل از اینگه شمیم لب باز کند و حرف بزند داوود میانه کلامش می پرد:منم کاری به دلایل توی پرونده ندارم،من...
-نوبت رو رعابت کنید اقای بهادری.
داوود در برابر تذکر قاضی سکوت میکند اما شمیم خواستار می شود ابتدا داوود دفاع کند،داوود بی توجه به این سخاوت شمیم ادامه میدهد:من ازدواج مجدد کردم اما در شرایطی که همسرم به صورت کامل بیهوش بود اونم به مدت چندسال،از نظر قانونی ام مشکلی نیست یه مرد تا چهاربار مجاز به ازدواجِ،من یه مرد تنها با یه بچه تو شرایطی که همسرم در کما بود ایا چاره ی دیگه ای داشتم؟
داوود با لحن متاثر و با سواستفاده از قوانین جو دادگاه را کاملاً به نفع خود تغییر میدهد:من تو تون شرایط تصمیم گیری برام سخت بود اما چاره ای نداشتم،بچه ام تو بد شرایط و سنی بود،همسرم با ندونم کاریش روزگار سختی رو واسمون رقم زده بود.
romangram.com | @romangram_com