#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_245


با حالت گرفته و بغض داری ادامه داد:الان سروش میگه دیگه نمیخواد با من دوست باشه،من دلم نمیخواد سروش باهام قهر کنه.

دامون متاثر از لحن گرفته ی سدنا و عالم کودکانه اش،مقابلش ایستاد.

-خب اینکه ناراحتی نداره یه روز دیگه بخر.

سدنا سرش را به زیر انداخت،نوک انگشتان پایش را روی زمین به بازی گرفت و با خجالت گفت:اخه بابام خیلی گرفتاره،منم روم نمیشه بهش بگم.

دامون که در موقعیت پیش امده بسیار جو زده شده بود و دلش به حال دخترک سوخته بود دستان سدنا را در دست گرفت:

-اگه بخوای من اینکارو میکنم؟

ـ چیکار؟

نگاه سدنا و دامون همزمان به سمت شمیم چرخید:

ـ وای خاله شمیم عمو بهم قول داده واسه سروش یه ماشین پلیس بخره.

شمیم ابرویی از سر تعجب بالا انداخت و به دامون چشم دوخت،دامون که حال ازحرفی که بی موقع و تحت تاثیر دختربچه ای از دهانش خارج شده بودپشیمان شده بود،و حتی فکر ناگهانی سر رسیدن شمیم به ذهنش نرسیده بود،برای اینکه نزد شمیم بدجلو نکند گفت:

-خب اره،من هفته ی بعد که بخوام بیام اینجا واست یه ماشین پلیس خوشگل میارم.

سدنا با خوشحالی دستانش را به هم کوبید:

-وای عمو جون ممنونم.من برم به سروش بگم تا دیگه گریه نکنه و باهام اشتی بشه.***

-من از دادگاه مستقیم میرم بهزیستی.


romangram.com | @romangram_com