#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_244

شمیم کنایه میزند و دامون معنی کنایه اش رامیفهمد اما انچه شنیده را به روی خود نمی اورد.

-حواست باشه داوود بعد از اینکه بفهمه وکیلت کیه؟قطعاًبهت گیر میده بهرحال داوود میدونه صابر یکی از دوستای صمیمی منه،تو خیلی به روی خودت نیار.بدون شک بعدش به من زنگ میزنه.خودم درستش میکنم.

-باشه قبلنم گفتیو منم گفتم حواسم هست،امروز چهارشنبه ست، فقط تو یادت نره اون سری که اومدی بهزیستی به سدنا چه قولی دادی؟

دامون با به خاطر اوردن اتفاق هقته ی پیش لبخند متظاهری میزند،ازدست خودش عصبی است،****هفته ی قبل برای انجام کاری سراغ شمیم رفته بود،سدنا با دیدن دامون، بلافاصله مردی را که مدتی بود با شمیم رفت و امد میکرد شناخته وبا هیجان به استقبالش رفته بود.و مانند همیشه شروع به صحبت کرده بود:

-سلام عمو،با خاله شمیم کار دارید؟

-سلام،اره گلم،بهش میگی بیاد؟

-بیاین کلاسشو نشونتون بدم،اخه شاید الان نیاد.

دامون با تعجب گفت:چرا؟

-خب اخه سروش همه اش گریه میکنه.

-سروش؟

سدنا سوالی بودن کلام دامون را متوجه نشد و همچنان ادامه داد:

-اخه من بهش قول دادم واسش ماشین بخرم ولی نشد.

دامون که کمی گیج شده بود از حرفهای سدنا با لحن ارامی اینبار مستقیم پرسید:سروش کیه؟

-سروش،دوستمه،میخوای ببینش؟

بی انکه منتظر جوابی از جانب دامون شود دستش را گرفته و به داخل ساختمان اموزشی هدایت کرد و در میانه ی راه شروع به تعریف جریانات پیش امده کرد.سروش ماشین پلیس دوست داره،منم نشد که امروز براش بخرم.

romangram.com | @romangram_com