#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_242

***********

جلوی اینه می ایستد، نگاهی به چهره اش میکند، چهره اش رنگ و رو ندارد هنوز، چشمانش اما بهتر از گذشته شده و خبری از گودرفتگی بعد از به هوش امدنش نیست، سفیدی پوستش بیشتر شده و به نظر ش این سفیدی بیش از حد توی ذوق میزند،دستی به صورتش می کشد،خطهای ریز زیر چشمش را با دست لمس میکند، امروز تولد سی ویک سالگی اش است و هنوز وابسته ی این چرخ لعنتی ست، اینبار نگاهش روی ویلچر می نشیند و با دست گوشه کنار ویلچر را لمس میکند، کمی پاهایش را تکان میدهد و اراده میکند بلند شود اما تنها کمی جابه جایی نصیبش میشود، یکماه پیش وقتی بعد از یک عمل جراحی سنگین و یک استراحت یک هفته ای، اولین جلسه ی فیزیوتراپی را انجام داده بود ته دلش امیدی نبود و حس ناامیدی موج میزد اما بعد از چندین جلسه ی فیزیوتراپی وقتی برای اولین بار توانست نوک انگشتان پایش را تکان دهد از شادی تمام تنش میلرزید و اشکها پیاپی روی گونه هایش میلغزیدند، هنوز هم با به خاطر اوردن ان روز ته دلش شاد میشود و تنش از این همه شادی لرزش خفیفی میگیرد.

با همان لبخند نشسته برلبش چرخهای صندلی اش را تکان میدهد و کنار کمد دیواری داخل اتاق توقف میکند، در کمد را با دستانش که مدتیست بی هیچ مشکلی فعالیت عادی دارند باز میکند، نگاهی به لباسهای داخل کمد می اندازد، پایین لباسها کمی جمع شده و دلیلش برمیگردد به پایین اوردن میله ی اهنی وسط کمد، پروین برای اینکه قد شمیم به رخت اویز داخل کمد برسد میله ی کمد را پایینتر قرار داد و شمیم بی هیچ مشکلی میتوانست لباس عوض کند،از میان لباسهای اویزان مانتوی مشکی رنگی را بیرون میکشد،کشوی کمد را باز میکند و شلوار و روسری مناسبی را برمیدارد، لباس تنش را خارج کرده ،ابتدا استین های مانتو را در دست کرده و سپس کمی بلند میشود تا دامن مانتو پایین باسنش قرار بگیرد مانتو را بادست مرتب میکند، جلوی اینه روسری اش را روی سر مرتب میکند و موهای بیرون ریخته از روسری را داخل فرو میکند.دلش کمی لبخند میخواهد تا روح بگیرد چهره ی بی روح شده اش، اما دلش گرفته تر از این است که با لبخندهایی ساختگی کمی باز شود، اهی میکشد و همزمان به سمت در حرکت میکند و با دست کشویی را به سمت راست میکشد، با رسیدن نور تند افتاب به چشمانش لحظه ای چشمانش را میبندد و باز میکند، ناخوداگاه سرش روبه اسمان بلند میشود، خدا نوری میشود در قلبش و خداراشکر میکند به خاطر آنچه که هست، به خاطر قدرتی که به او داده، به خاطر فراموش نشدنش.خداهمیشه و همه جا حضور دارد واو خیلی وقت است خدا را حس میکند و گاهی حتی حس دیدن به قلبش وارد میشود.

-تو ی اومدی بیرون؟

سرش را از اسمان خدا میگیرد و به روبه چشم میدوزد به جایی که پروین ایستاده، لبخند خشکی روی لبش می نشیند.

-سلام نمیکنی؟

-بابا من که همیشه تورو میبینم حالا یه بارم سلام نکنم چی میشه؟

-دختر خوب مگه نشنیدی میگن سلام سلامتی میاره.

-فکر کن نشنیدم، حالا اینارو ولش کن، اماده ای بریم؟

-اماده ی اماده.

-پس بزن بریم.

****

نگاهی به فضای ابی رنگ اتاق فیزیوتراپی میاندازد خیلی وقت است در این مکان رفت و امد دارد اما هنوز به ان خو نگرفته، هر روز وهر لحظه در اروزی رسیدن به روزی که قرار است بشود جلسه ی اخر فیزیوتراپی سپری میکند و برای رسیدن به ان روز، لحظه میشمارد و با همین امید زندگی میکند.

-خب خانم حالت چطوره؟

شمیم نگاهش را بالا میاورد و به چهره ی دکترش خیره میشود.

romangram.com | @romangram_com