#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_241


-نه این تویی که حرف حرف خودته، من الان تنها چیزی که میخوام حقمه، فکر کنم بد نباشه ادامه ی حرفامون و به دادگاه موکول کنیم.

داوود نگاه تندی به شمیم میاندازد.

-راستی اگه میخوای من اینجا زندگی نکنم من از خدامه،اخه میدونی که از نظر قانونی اونجوری بهم نفقه ام میرسه.

به دنبال این حرف لبخند پیروزمندانه ای روی لب شمیم می نشیند و خشم داوود بیشتر میشود، دستانش را از شدت عصبانیت مشت میکند و با صدایی که نفرت در ان موج میزند به چشمان شمیم چشم میدوزد:

-فکر نکن تو برنده ی ابن بازی هستی منم خوب بلدم چیکار کنم، بترس از اینده.

این را میگوید و بی حرف دیگری و با قدمهایی بلند از خانه خارج میشود، صدای کوبیده شدن در باعث میشود شمیم به شدت جا بخورد.نگاه نامطمئنی به دامون میاندازذ.

-تو مطمئنی داوود نمیتونه قانون و دور بزنه؟

دامون که متحیر جمله ی اخر شمیم است میگوید:خوب جوابشو دادی، نفقه؟

-منم چند ترم درسی که داوود خونده رو خوندم، ولی بازم میدونم دست داوود بیشتر تو قانونه، میتونه راحت زدوبند کنه.

-نگران نباش منم کارمو بلدم.

-توام که همه اش همینو میگی، من اونقدر بهت اعتماد کردم که حتی حاضر شدم صمیمی ترین دوستت بشه وکیلم، میترسم از اینکه جواب اعتمادمو درست ندی؟

-این حرفها چیه من قول دادم.

-منم به قولت اطمینان کردم.

- من یه برگ برنده دارم،پس بذار به موقش روش کنم.


romangram.com | @romangram_com