#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_239


رو میکند سمت شمیم :تو لیاقتت اینه بری تو خیابون.

-مطمئن باش من خیابون گرد نمیشم.

-میخوام ببینم اگه خونه ی دامون و نداشته باشی کجا میری؟

-اولا شک نکن جا واسه رفتن دارم، ثانیاً تو به کدوم حق منو از خونه ی دامون بیرون میکنی؟

-به حق برادری.

شمیم پوزخندی بلندی به لب میراند:برادری؟ اونوقت شاید این داداشت راضی نباشه منو بیرون کنه.

-چه خودتم تحویل میگیری، دامون بهتره خودت بهش بگی که من نخوام توام نمیخوای شمیم توخونه ات باشه.

دامون متعجب نگاهی به شمیم و سپس به داوود میندازد، با توجه به تفکرات ذهنی اش طرف هر کدام را بگیرد معادلاتش به هم میخورد.





سرش را بلند میکند و نگاهی به چهره ی شمیم میاندازد شک ندارد الان وقت حمایت از شمیم نیست، اما شمیم اگر لج کند، اینجا پای غروریک زن در میان است.

-چی شد؟

نگاهش اینبار روی چهره ی داوود ثابت میشود:

-داوود متوجه حرفت نشدم؟ یعنی چی؟


romangram.com | @romangram_com