#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_237


-حق میم بهت.

شمیم همچنان خونسرد جواب میدهد.و داوود جرات پیدا میکند و کمی سرش را بلند تر میکند:پس چرا ازم شکایت کردی؟

-خب طبیعیه مهریه مو میخوام.

-مهریه؟ اونوقت چرا باید مهر تو بهت بدم؟

-شمیم لبخند عمیقی میزتد:چون قانون میگه.

-قانون که دور زدنیه.

-دورش بزن.

-ضرر میکنی.

-اشکال نداره.

چقدر سخت است برای شمیم این همه بغض فروخوردن و این همه خونسرد جلوه کردن اما زمانه به او اموخته چطور صبوری خرج کند و طالب حقش باشد، چطور دفاع کند و قافیه نبازد و این همه خونسردی شمیم خشم داوود را بیشتر میکند و با اعصابی متشنج دست مشت میکند و میگوید:

-تو حالت خوش نیست، خوشی زده زیر دلت..

-خوشی؟ میشه بگی با چی خوشم؟

انقدر تنش از خشم پرشده که به سیم اخر میزند و راه تحقیر در پیش میگیرد و لبش به پوزخندی کج میشود و تحقیر امیز سرتاپای شمیم را از نظر میگذراند :بیچاره تو اگه کسی ام باهات حرف میرنه فقط از سر ترحم، نه چیز دیگه ای، همین که یه سقف واست جور کردم و داری زیرش زندگی میکنی باید خدارو شکر کنی.

این خورد شدن و این واژه های نفرت انگیز به زبان داوود امده برای شمیم سنگین است، تمام تنش میلرزد و با خشم فریاد میزند:


romangram.com | @romangram_com