#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_236
شمیم با دیدن داوود اخمهایش را درهم میکشد، دیگر نقش بازی کردن تمام شده و میتواند خودش باشد، خود متنفر از داوود.
-جریان این نامه چیه؟
نگاهی به چهره ی خشم گرفته ی داوود میکند، پوزخند روی لبش می نشیند.
-من دنبال حقمم.
-چه حقی؟
با صدای اوج گرفته ای فریاد زد:
-چه حقی؟ به حقی که من زن فهمیدم شوهرم حتی نتونسته یه مدت کوتاه و بی من سرکنه و خیلی زود ازدواج کرده، بدتر از اون یکی دیگه رو جای من به عنوان مادر بچه ام جازده، به حق یه مادر که بچه اش نمیشناسدش، به حق حال امروزم.به حق همه بغضی که تو گلوم نشسته و هر چی میشکنمش تمومی نداره...
داوود دستش را بالا میاورد.
-یه لحظه صبرکن، چی میگی واسه خودت؟
شمیم لبخند تلخی میزند:چیه انتظار نداشتی که مثل کبک سرم و بکنم زیر برف و هیچی از اطرافم نفهمم؟
-متوجه منظورت نمیشم داری..کنایه میزنی؟
-اره دارم کنایه میزنم.
داوود که شک کرده شمیم همه چیز را میداند پر از ترید نگاه به شمیم میدوزد و با لحنی ارام میگوید:تو چی میدونی؟
شمیم خونسرد میگوید:ساغر خوبه؟
داوود دستپاچه شده،سرش خم میشود:باید به من حق بدی.
romangram.com | @romangram_com