#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_235
-فکر کنم باید بری داخل و به یه خانم بگی بیاد بهم کمک کنه.
دامون از سر عصبانیت پوفی میکشد و نگاهی به ساعت روی دستش میکند وقت بحث نیست و او در حال حاضر به شمیم نیاز دارد، پس به سرعت به سمت دفتر حرکت میکند.
*****
به دامون اعتماد کرده و قرار است به ملاقات دوست دامون بروند دامون مدعی ست دوستش بهترین وکیل در کل شهر است و شهرت بسیاری دارد،شمیم اما برایش نه شهرت اهمیتی دارد و نه هیچ چیز دیگری،او تنها به این می اندیشد به زودی ارینش را در اغوش میکشد.
با پروین وارد دفتر وکالت دوست دامون میشود هنوز نام این وکیل پر اوازه را نمیداند،منشی به دفتر راهنماییشان میکند.
تابلوی رو در دفتر عجیب به او چشمک میزند و او خیره ی نام صابر صدر همکلاسی سابقش همانجا می ایستد،پروین به تندی دستش را می کشد.
-بیا بریم داخل.
بی اراده دنبال پروین راه میفتد،مردی جوان روی صندلی اش نشسته و سرش پایین است،با توجه به حضور ان دو بلافاصله سربلند میکند،شمیم مات زده خیره صدر میشود،این همان پسر ساده ی همکلاسی اش است؟زیادی تغییر کرده،کت شلوار مشکی به تن دارد و بلوز سفیدش حالت رسمی تری به تیپش داده،صورت کشیده اش کمی پر شده و قالب صورتش کاملاً جاافتاده.عینک خوش فرمی به چشمانش زده و دیگر خبری از ان عینک گرد دوران گذشته نبود.
صابر هم با حالی به مراتب بدتر از شمیم و با وجود اینکه میدانسته موکل امروزش همان شمیم صادقی همکلاسی دیروزش است مات این همکلاس سابق شده و در صورت شمیم مشغول کنکاش است.شاید دنبال اثری از همان دختر پرطراوت گذشته میگردد.
سرفه ی مصلحتی پروین هر دو را به خود میاورد و صابر با ظاهری جدی از هردو دعوت به نشستن میکند.
*****
یکماه بعد
شمیم
داوود عصبانی دستش را روی زنگ میگذارد،هنوز باور نمیکند نامه ای که به دستش رسیده حاوی شکایت نامه ای از طرف دادگاه است و شاکی شمیم،در که باز میشود قدم تند میکند و حیاط خانه را به سرعت میپیماید.
romangram.com | @romangram_com