#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_234
-سدنا کی منم مثل تو میشم؟
-بابا م میگه زودی خوب میشی.
انقدر دور شده که دیگر صدای ان دو به گوشش نمی رسد،داخل ساختمان میشود، نگاهش روی تک تک کلاسهایی که روبه رویش قرار دارند میچرخد و روی اتاقی که برچسب دفتر اموزش بر ان حک شده ثابت میشود، قدمهایش تند میشود تا زودتر شمیم را همراهی کند.
چند ضربه به در میزند و داخل میشود.
نگاه چند نفری که در دفتر حضور دارند روی چهره اش ثابت میشود، سلامی به انها میدهد و جواب میشنود، نگاه میچرخاند تا شمیم را در ان جمع ببیند، شمیم با دیدنش سلام مجددی میدهد و دست سمت چرخ های ویلچر میبرد، و با خداحافطی از جمع جدا میشود،
دامون که از حرکت کند شمیم کلافه شده، دست سمت دسته های ویلچر میبرد:
-خودم میتونم بیام.
به صدای پر خشم شمیم توجهی نمیکند.
-لطف کن و دستتو و بردار.
دامون که متوجه عصبانیت بی حد شمیم شده، دستش را بر میدارد.
-من فقط خواستم..
-من دارم راه خودم و میام،مشکلی ام ندارم.
شمیم از ضعیف بودن بیزار است و واکنش دامون باعث میشود ضعیف جلوه کند.دامون برای عوض کردن بحث میپرسد:راستی دوستت پروین کجاس؟
-حال یکی ار بچه ها بد شدو بردنش بیمارستان، پروینم دلش نیومد تنهاشون بذاره باهاشون رفت.
به نزدیکی ماشین رسیده بودند، نگاه مرددی به شمیم میاندازد، شک ندارد که شمیم اجازه ی کمک به او نخواهد داد، در ماشین را باز میکند و منتظر به شمیم چشم میدوزد.
romangram.com | @romangram_com