#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_233
-سلام.
دخترهفت، هشت ساله توجهش به او جلب میشود.نگاهش لبخند دارد:
-سلام اقا.
-کوچولو معلماتون تو کدوم قسمت درس میدن؟
-من که کوچولو نیستم، خیلی ام بزرگم.
با شادی لبخندی میزند و با هیجان میگوید:نکنه واسه این میگید من روی این نشستم
واشاره ای به صندلی چرخدارش میکند و ادامه میدهد:
خیلی زود قراره عمل کنم و باپاهام بتونم راه برم،اونوقت دیگه قدم که معلوم شه متوجه میشید من کوچولو نیستم.
دامون متعجب به دختر که یک ریز درحال صحبت است خیره میشود، خیلی دلش میخواهد زودتر جواب سوالش را بداند اما سیما از شوق خوب شدن عادت کرده هرکه را میبیند توصیحی از وضعیتش را بازگو کند.
-سلام اقا خوبید؟ کاری داشتید؟
دامون نگاه به سمتی که صدا شنیده میشود میندازد، به دختری که یرخلاف سایرین از سلامت جسمانی برخوردار است نگاه میکند:
-سلام عزیزم، با یکی از معلماتون کاردارم، میگی دفتر کجاس؟
-اره، اونجاست.
وبه سمت ساختمانی که در قسمت راست مجتمع قرار دارد اشاره میکند.دامون از اوتشکر میکند و به سمت ساختمان حرکت میکند، صدای صحبت دو دختردر زوزه ی باد پیچیده و به گوشش میرسد.
romangram.com | @romangram_com