#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_232
پروین است که رو به رشید سوال میپرسد، اما قبل از اینکه رشید جوابی بدهد، دامون نگاه کوتاهی به شمیم میاندازد و توضیح میدهد:
-باید بریم فروشگاه و مرتب کنیم.
-اینوقت شب.
-ما معمولاً اینکارو شبا انجام میدیم، تو طول روز مشتری میاد و بعضیام که انصاف ندارن و از شلوغی استفاده میکنند و تاچشم برگردونی میزن مالتو میدردن.
دلیل بهتری برای بیرون رفتنشان ندارد،دلش نمیخواهد و توانایی ندارد راستش را بگوید، لحن ملتمس شمیم برای دیدن ارین در گوشش پیچیده، اگر این زن می فهمید امروز جشن تولد ارین است؟ ؟ حتی امکان داشت با واکنشی غیر منطقی همه چیز را خراب کند.
-پس برید که خیلی دیر نشه.
دامون و رشید خارج شدند.
-بهتره ماام زودتر بریم سراغ مادر داوود.
-نه.
پروین متعجب به شمیم خیره میشود:راستش میترسم همه چیز با این رفتن بدموقع خراب شه، بهتره نریم.
-خوبه، منم میگم صبر کن، ، مطمئنم همه چی درست میشه.
شمیم به پروین چشم میدوزد، پروین لبخندی میزند و با بستن چشم تصمیم شمیم را تایید میکند و دل شمیم گرم میشود از این تایید و اطمینان.
**********
دامون
ماشین را گوشه ای پارک میکند و از ماشین پیاده میشود.نگاهی به سر در بهزیستی میکند و داخل میشود،بچه هایی که روی ویلچر نشسته و در گوشه و کنار حیاط سرگرم گفتگو هستند توجهش را جلب میکنند، برای رفتن به ساختمان اموزش دچار شک شده، به سمت یکی از دخترها میرود.
romangram.com | @romangram_com