#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_227
دامون که هنوز هم شوک زده، تنهاسری تکان میدهد و رشید کمک میکند و در گاوصندوق را میبندند.
-بهتره بریم، باید واسه شمیم و پروینم توضیح بدیم، چی توسرت میگذره و قراره چیکار کنی؟!اصلاً شاید شمیم راضی نشه .
دامون سکوت میکند، ذهنش در حال فروپاشی ست، خیلی وقت است که دیگر حسش به داوود برادرانه نیست اما اینکه داوود مواد به کسی بفروشد! همان چیزی که باعث نابودی پدرش شده و خروار خاک نصیبش کرده...
**************
با اصرار و التماس شمیم تسلیم میشود کمک میکند تا شمیم سریعتر حاضر شود، کمی میترسد از روبه رو شدن با خانواده ی داوود و برخورد احتمالی،حالش خیلی خوب نیست و پشت پلکش میسوزد امااجازه اشک ریختن ندارد تا مبادا روح شمیم بیش از این زجر بکشد.
صدای زنگ در باعث میشود نگاه هردو به سمت حیاط کشیده شود، مهرانه در میزند و بعد از اجازه داخل میشود:
-اقا رشید با پروین خانم کار دارن، دم در منتظرن.
پروین با اینکه تعجب کرده اما به سمت در حرکت میکند، هنوز چند قدم بیشتر برنداشته که صدای شمیم را میشنود:
-پروین..نگو قرار بریم خونه ی مادر داوود.
پروین بدون لحطه ای عقب گرد باشه ای میگوید و به سمت حیاط حرکت میکند.
*****
دامون و رشید با دیدن پروین چند قدمی به جلو برمیدارند.در جواب سلانش سلام میکنند و پروین که هنوز نگاهش رنگ تعجب دارد با ابروانی بالارفته میگوید:
-اتفاقی افتاده؟
-اره.
romangram.com | @romangram_com