#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_225
-من فقط دنبال حقمم، واسه گرفتنش برسه امکان داره ادمم بکشم.
رشید میترسد از لحن جدی کلام دامون:
-نه تو واقعاً حالت خوب نیست.
نگاهش عددهای مختلف روی گاوصندوق را کنکاش میکند، تاریخ روزی که گاو صندوق خریده شده بود، پوزخندی روی لبش مینشیند، برای به خاطر اوردن رمز تلاش زیادی لازم نیست، داوود همیشه عادت به کارهای عجیب و غریب دارد.به خاطر دارد روزی را که
**** حال ارین خوب نبود و مدتی میشد که در بیمارستان به خاطر عفونت بستری شده و حال که مرخص شده و به خانه امده بود،مادری اصرار داشت، دامون با اوهمراه شود تا سری به ارین بزنند و جویای حال شوند، ان هنوز دید دامون به برادرش تیره نبود و مشتاقانه برای دیدن ارین رهسپارشده بود.همان روز داوود گاوصندوقی را خریداری کرده و از دامون تقاصا کرد برای جابه جایی اش کمکی کند،
حتی جزییات ان روز نیز در ذهنش مانده بود، داوود تقویمی برداشت و دور 13 اردیبهشت که تاریخ همان روز بود خطی کشید،
داوود که بیرون رفت عدد را روی گاوصندوق امتحان کرد و با دیدن در باز شده و فضای خال گاوصندوق بد جنس خندید، هر چند ان زمان هرگر احتمال نمیداد این رمز روزی به کار می اید.ان زمان خانه مجهز به دوریبن نبود****
حال بعد از گذشت بیش از یکسال بار دیگر همان رمز را روی گاو صندوق امتحان میکند، نفس در سینه اش حبس شده،احتمال اینکه رمز تغییری کرده ممکن است اما هرگز این اعتراف رانزد رشید نکرده بود، که اگر حرفی میزد محال بود رشید همراهی اش کند.
-نور چراغ قوه رو بنداز پایین تر.
صدای دامون ترس دارد و به وضوح میلرزد،رشید بلافاصله اطاعت امر میکند و با استرسی که توانایی پنهان کردنش را ندارد و نور چراغ قوه را نزدیکتر میبرد،
دامون با دستی که به وضوح میلرزد اخرین رمز گاوصندوق را وارد میکند و در گاوصندوق به راحتی باز میشود، همزمان با صدای باز شدن در نفس حبس شده اش پر صدا به گوش میرسد.
-ایول بابا بازش کردی.
سر بر میگرداند تا لبخند پر اطمینانی نثار داوود کند، اما نورشدید چراغ قوه در ان تاریکی باعث میشود بلافاصله تغيير دید دهد, دست میبرد و کل مدارک را خالی میکند، رشید نور چراغ را به روی مدارک میگیرد، دامون بلافاصله مدارک را جمع و جور میکند.
-میخوای با اینا چیکار کنی؟
romangram.com | @romangram_com