#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_224

ناخوداگاه از غفلت سایربن استفاده کرو و تلفن روی میز را چنگ زد، متن پیام از شماره ای ناشناس بود**داوود ،غزلم، پلیس ردمون و زده یه مدت نیستم، توام بهتره با کسی ارتباط برقرار نکنی.**

همین پیام برای خراب کردن حال دامون کافی بود، او تنها یک غزل می شناخت و این غزل..شک نداشت تشابه اسمی نیست.ان زمان خیلی دلش میخواست داوود را سربه نیست کند اما کاری از دستش بر نمیامد و چقدر دلش میخواست رابطه ی غزل و داوود را بفهمد، بفهمد چرا باید این دو از پلیس بترسند انقدر سوال بی جواب داشت اما ، یافتن جواب این سوالات هرگز ممکن نشد تنها میل ندیدن داوود در دلش کرد و داوود برایش دور شد از برادر بودن.و ترجیح داد فراموش کند همه گذشته ای را که حس شکست در دلش کاشته بود.

اگر پروین ان زمان به رشید زنگ نمیزد، شاید هنوز هم ان رابطه ی تیره باقی می ماند و ان پیشنهاد وسوسه کننده ی داوود.....********

-لعنت به من که داوود و نشناختم.

-حالت خوبه دامون؟

-اره، بهتره بیای بریم.

-بازم میگم بیشتر فکر کن.

- فکرامو کردم.

-رمز گاو صندوقشو داری.

-اره بابا نترس بیا بریم تو.

-دزدگیر؟

-رمز اونم دارم، از کارش میندازم، برقارو هم قطع میکنم، خیالت راحت، من این خونه رو می شناسم، همین دیروز اومدم و دقیق بررسیش کردم.

-نفهمه کار ماست؟

-ای بابا میای یا نه؟

-باشه، بریم تو واسه دزدی، دزد نبودیم که اونم به همت جنابعالی داریم میشیم.

romangram.com | @romangram_com