#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_223
این جمله ی ظاهراً نااگاهانه ی غزل نگاه دامون را بیش از پیش برزخی کرد.
-داوود؟! داوود که اصلاً خبر نداشت...
غزل پوزخندی زد:دیدی اعتراف کردی؟
-غزل خانم شما بهتره برید من با دامون کار دارم.
دامون که تنها دنبال توضیح از زبان داوود بود بی هیچ حرفی مسیر رفتن غزل را دنبال کرد، دستی روی شانه اش قرار گرفت، دلش میخواست این دست برادرانه را پس بزند اما به جای ان صبوری خرج کرد.برنگشت تا چشم در چشموشوند و تنها گفت:خب..میشنوم.
-امروز اومده بود سراغم گفت میخواد بره خارج از ایران اما به خاطر ازدواج قبلیش مشکل خروج داره.
-چرا؟
-اونو دیگه نمیتونم بگم، یه مسئله ی شخصیه.
-خب ادامه بده.
-منم اولش نخواستم کمکش کنم، اما بعد که فهمیدم تو باهاش چه کردی، ، واقعاً دلم سوخت، گفتم بذار من بد بودن برادرم و جبران کنم، بذار جور کش این برادر نامردم بشم، نمیدونی وقتی این طفلک گریه میکرد چقدر واسه خودم متاسف شدم که تو داداشمی، که تو ی نامرد داداشمی و راحت مثل اب خوردن حاضر شدی با احساسات یه زن بازی کنی، چرا دامون تو که غزل و خواستی چرا خیانت کردی؟
دامون تنها به فکر فرورفت، و قانع شده از داوود دور شد، داوود حرفهایی را زده بود که لایق خود بود، که بد نبود کسی به خودش متذکر شود.دامون رفت تا فراموش کند غزل را و اعتماد کند به حرف داوودی که ادعای برادری میکرد.و دامون مطمئن نبود شکست خورده از هوسی که عشق نبود.
اما یکسال بعد از ان ماجرا اتفاقی افتاد که دامون را نسبت به داوود متنفر و صد البته دور کند.
مهمانی بزرگی در خانه ی مادری برگزار شده بود، داوود که به خاطر حضور نداشتن ساغر و ارین سخت مورد شماتت مادری قرار گرفته بود کلافه و به دستور مادرش از خانه خارج شد تا هر طور شده، ساغر را راضی کند و این پریشانی و کلافگی انقدر زیاد بود که فراموش کرد ه بود ، تلفن همراهش را ببرد،
تلفن روی میز زنگ کوتاهی خورد، دامون کنجکاو به تلفن چشم دوخت، همیشه دوست داشت سر از کار داوود در اورد، ، مخصوصاً داوودی که این روزها داشت پول روی پول میگذاشت،
romangram.com | @romangram_com