#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_222

مات زده جلو رفت و چشم در چشم غزل دوخت،غزل اما رنگ نباخت و خونسرد به دامون خیره شد:

-شما دو تا اینجا..؟

به خاطر داشت قادر نبود یک جمله را به صورت کامل بیان کند، فقط توانست نگاهش را تغییر دهد و چشم در چشم داوود سراپا خشم شود و نفرت فرو خورد.

-دامون جان میشناسی که غزل خانم و؟

سربلند کرد و نفرت افزود وسوال احمقانه ی داوود را بی جواب گذاشت.

-ایشون یه کار حقوقی داشت...

-و لابد تو تنها حقوقدان این مملکتی؟!

-نه، حقوق دان نیستم ولی حقوق می فهمم.

-ببین دامون من دارم از ایران میرم،

غزل همزمان با گفتن این حرف دستش را به سمت زیپ کیفش برد و یک بلیط خارج کرد و رو به سمت دامون گرفت:

-یه نگاه به این بلیط کن، چی میبنی؟ اسم من و درسته یا نه؟ من اخر هفته از ایران میرم، پس اون نگاه احمقانه که لایق خودت رو بی خیال شو.

-تو منو بازی دادی.

-من یا تو؟ تویی که ادعای عاشقی داشتی و خیانت کردی.

-مادرم چون تو رو دوست نداشته اون حرفارو زده که بینمون کات شه.

-اما داوودم تایید کرد.

romangram.com | @romangram_com